مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

باز کن پنجره را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه، کنار هر برگ

شمع روشن کرده است.

***

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکباره آواز شده است.

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده است.

باز کن پنجره ها را،  ای دوست !

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت ؟

برگ ها پژمردند ؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد  ؟

***

هیچ یادت هست ؟

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با  تاک چه کرد ؟

با سر و سینه گل های سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد ؟

هیچ یادت هست ؟

***

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار  ببین

و محبت را در روح نسیم

که درین کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد !

***

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی ؟

بازکن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن !

.

.

زنده یاد استاد مشیری

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/٢۳ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

اگه شما یه روز بفهمید که دوست شما با زندگی یکی از دوستانتون بازی وحشتناکی کرده چکار می کنید ؟!

.

.

.

یک آدم هزار چهره !

باورش  غیر ممکنه !

.

.

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۱۳ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

سر چها راه ایستاده ام منتظرم

بیشتر از آنکه خسته باشم مضطربم

ثانیه شمار ساعتم دیوانه وار دور خودش می چرخد.

آرام به صفحه سیاهش که مثل روزگارم سیاه است نگاهی می کنم و می گویم : عقربه کوچک ساده من ! تو هم از بد حادثه مثل خودم در سرگیجه های نامکرر  تکرار می شوی !

عابری می پرسد : ببخشید آقا ! اینطرف ها پارکی هم وجود دارد ؟

با سر تایید می کنم و با حرکت دست به سمت پایین اشاره می کنم !

دوباره می پرسد : نزدیک است ؟

با سر تایید می کنم.

می رود...  و میرود به دنبال قدم هاشان چشمانم که : چقدر به هم می آیند !

 غرق می شوم... ، 

با هوس سیگاری به خودم می آیم...

کسی که نیست ... اکسیژن را از خودم می دزدم با پُک های پیاپی سیگار لایتی که بوی ولایت را نمی دهد !

اصلا قرار نیست سیگار لایت بوی ولایت بدهد

قرار است سیگار باشد ... همین !

با خودم کلنجار می روم و با پاهایم به سنگریزه های کف پیاده رو   آماده باش می دهم !

 به خودم می گویم برای چه باید اینجا بایستم در حالی که هیچ کس قرار نیست منتظرش بمانم !

خودم را می زنم به بی خیالی و به سکوت کوچه پس کوچه های یوسف آباد...

سیگار دیگری خودش را به آغوشم می اندازد و از بوسه های من سرشار می شود

از بالای پل عابر بزرگراه کردستان خسته ، بی حوصله می گذرم.

حس خودکشی لحظه ای مرا به خود میخکوب می کند !

 

 

چراغهای ماشین هایی که با سرعت به سمت پایین می رود چقدر مرا به خودشان دعوت می کنند

صبر می کنم اول دلیل محکمی پیدا کنم تا بعد...

فقط این به ذهنم رسید که نه او ، و نه هیچ کس دیگر نخواهد فهمید عصبانیتم را از دست او که بخاطرش تن به چنین کاری دادم !

ماندنم را ترجیح دادم شاید برای انتقام ، شاید برای اثبات بی لیاقتیش !

به اولین کیوسک امیر آباد می رسم ، به پاکت تمام شدهء سیگارم نگاهی می کنم ، با عصبانیت مچاله اش می کنم : رفیق نیمه راه !

با ته مانده پول های ته جیبم می گویم : ببخشید ! یه بسته esse سبز !

سر کِیف می شوم !

 از کنار شمشادهای قد ونیم قد امیر آباد ، خیابان را گز می کنم و می آیم ...

گاه به گاهی با خنده ـ جیغ های دختران انتهای امیر آباد به خودم می آیم ، می روند و می روم به دنبال خودم !

رفیق تنهایی ام به خودم می خواند !

دست رد به سینه اش نمی زنم !

آرام باز می کنم بسته اش را ، بیرونش می آورم ، به آتشی مهمانش می کنم و به خلوتم ، مهمان می شود !

در گیر و دار خودم هستم تا به ایستگاه سرویس دانشجوها می رسم !

ایستگاه خودمان !

می نشینم...

ماشین ها را می شمارم تا به شماره ۲۹ می رسم و ناخودآگاه به یاد ۲۹ آبان !

اشتهایم می کشد برای فریاد بی امان...

حیف که داخل کوی نیستم !

احساس می کنم داخل کوی دنج ترین جای جهان برای فریاد زدن است ...

آی ...

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۸ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

در حياط دانشكده زير گرما نشسته بود

مثل هميشه

تنها و سر درگريبان

الماني بود بر تصويري كه هميشه از ولايتش مي داد...

برگشتم به كلاس و همهء احساساتم را برايش مكتوب كردم.

و من خودم بودم،

شناسنامه اي كهنه و پيراهني از بوي پونه و پروانه هاي بنفش

حالا هنوز گاه به گاه سراغ گنجه كه مي روم،

 مي دانم تمام آن پروانه ها مرده اند.

حالا پيراهن چرك آن سالها را به در مي آورم.

مي گذارم رو به روي سهمي از سكوت آن سالها

و مي گريم و مي گريم و مي گريم

چنان بلند بلند كه باران بيايد...

حالا ديگر از هر نگاه نادرست و طعنه تاريك نمي ترسم

حالا به هر زنجيري كه مي نگرم بوي نسيم و ستاره مي آيد...

دويدم به طرف حياط دانشكده تا نوشته ام را هديه اش كنم

اما...

.

.

.

او رفته بود و تنها كتابش را جا گذاشته بود.

مثل كبوتر بال شكستهء يكي از قصه هايش كه توان همراهي با كوچ ايل را نداشت

در وارجا مانده بود.

پ.ن:

بازهم

زنده ياد حسين پناهي

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/٢ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin