مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

خوب این پست ما هم افتاد توی چرخه بازی ...

امان از دست این دوستان شیطون !!!

نمی دونم این بازی ها رو کی شروع می کنه ؟

یه استارت می خوره دهها هزار نفر می رن سر کار !!!

راستش باید بگم یه بازی دوباره شروع شده ( مثل اون بازی مسخره شب یلدا  )

به احترام دعوت ماه مهربون من هم ۵ تا آرزو می کنم و از هیچ یک از دوستان بزرگوارم دعوت نمی کنم تا خیال همه راحت بشه !!! و این چرخه از طرف من، به آرزوی های  جاودانه من ختم بشه !!!

و اما ۵ تا آرزوی ناب من :

۱. ظهور حضرت مهدی  (عج) : - چون فکر می کنم کار این مملکت ما درست نمی شه مگر به دست خود خودش !!!

۲. ظهور حضرت موعود (عج) : - چون احساس می کنم با حضور حضرتش در میان ما آدم هایی که کمتر به همدیگه رحم داریم، عطوفت دوباره به میان آدم ها بر می گرده ! 

۳. ظهور حضرت منجی (عج) : - چون امید دارم که ظهور حضرت، باعث نجات ما (من ) از این همه گمراهی که در اون غوطه وریم می شه !!! چه بسا بسیاری از انتقام ها جاش رو به عفو و عطوفت بده و خیلی از این چشم پوشی های مصلحتی جاش رو به انتقام عبرت آمیز !!!

۴. ظهور حضرت صاحب الامر (عج) : - چون اومدن ایشون باعث آرامش جاودانه این دنیایی می شه و قلب ها امیدوار به عدالتی بر خلاف آنچه که تا به حال شعارش را دیده و شنیده اند !!!

۵. ظهور حضرت صاحب عصر و الزمان (عج) : - چون اعتقاد دارم فقط ان حضرت می تونه زمان را از آسایش و زمین را از عدالت و آرامش پر کنه.

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/٢٥ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات () |

اگر این رود بداند

که من چقدر بی چراغ

از چم و خم این شب خسته گذشته ام

به خدا عصبانی می شود

می رود ماه را از آسمان می چیند

***

اگر این ماه بداند

که من چقدر بی آسمان زیسته ام

یعنی زندگی کرده ام... ،

اگر این پرستو بداند

که من چقدر ترا دوست می دارم

به خدا زمین از رفتن این همه دایرهء باز ... باز می ماند !

***

چه دیر آمدی حالای ِ صد هزار سالهء من !

من این نیستم که بوده ام

او که من بود آن همه سال،

رفته زیر آن  سایهء بید بی نشان مرده است !

.

.

.

.

.

      

سید علی صالحی 

.

.

پ.ن : از دنیا خانم گل که در  آهنگ گذاشتن این وبلاگ کمکم کرد خیلی خیلی ممنونم.

به نشانه تقدیر:

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/٢٢ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات () |

انگار که نه انگار متولد شدی !

چه فرقی می کند وقتی در خاطره هیچ کس نمانده که کی به دنیا آمدی ؟

حتی قابله روستا هم نمی داند.

خودش می گوید:

پسرم ! وقتی تو را به دنیا آوردم قرآن را بالای سرت گرفتم و خدا را شکر کردم.

می گویم : این تولد لعنتی من چه تاریخی، چه ماهی ، چه فصلی بود ؟

می گوید :

چه می دانم مادر جان !

تمام جوانان هم سن وسال تو را من به دنیا آوردم. نمی توانم به حافظه ام بسپارم !

نا امید می شوم...

به سراغ مادرم می روم و می گویم برای چه اول فروردین را در شناسنامه ام روز تولدم درج کرده اید حال آنکه می دانید من در این روز به دنیا نیامده ام !

می گوید : پدرت دوست داشت شناسنامه شما را اول هر سال بگیرد تا شماره شناسنامه تان یک رقمی باشد !

.

.

راست هم می گوید

شماره شناسنامه یک رقمی !

چیزی نمانده بود دو رقمی شود این عددی که به خاطرش روز تولدم را در ۳۶۵ روز  سال گم کرده ام !!!

به خودم می گویم : حالا چه فرقی می کند چه روز ی ؟ چه ماهی ؟ چه فصلی ؟

دست هایم را از زیر چانه ام بر می دارم به ساعتی که بالای سرم است نگاه می کنم و دقایق را می شمرم که بی مهابا به پیش می آیند تا سال را نو کنند !

من می شوم چند ثانیه بزرگتر از چند ثانیه قبل !

و طبق شناسنامه : یک سال بزرگتر !

چقدر زود !!!

به آیینه نگاه می کنم. انکار می کنم دو تار موی سپیدی که در همین اول جوانی روی سرم جا خوش کرده اند

می گویم :

موی سپید فام من مژده مرگ می دهد

از تو چرا نهان کنم ، زنده ام از برای تو !

.

.

یکی ته دلم قلقلکم می دهد :

هی ! حالا که همه مشغول جشن و سرور هستند تو می توانی همه اینها را به پای خودت حساب کنی !

یعنی چه ؟

معلوم است !

تمام این جماعت که مشغول شادی و سرور هستند به یمن میلاد تو ...

آ ه  . . .

***

ای روز گم شده در تمام روز های سال !

روزگارم را گم کرده ام برای تمام آنکه تمام من بود

غم نیست که گم شده ای

او که پیدای من بود به غارتم نشست !

تو پیدا شوی چه می کنی ؟!

.

.

.

پ.ن : خوشحالم که روز تولدم در ۳۶۵ روز سال گم شده !

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱۸ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

فریاد  زد چکاوک:

نوروز می رسد

تاک برهنه گفت:

گر جان به مژده تو فشانم روا بود

اما هنوز

سرمای بهمنی، نشکسته است

وین برف دیرپای

انگار تا ابد

بر فرق کاج پیر خانه نشسته است

آن کاروان شادی و گل از کدام راه

در این هوای سرد توان سوز می رسد ؟

***

بید کهن به رقص در آمد که : غم مدار !

تا من به یاد دارم، نوروز دل فروز

نوروز جاودانی

نوروز مردمی

در وقت خود شکفته و پیروز می رسد

هر جای این جهان که ز ایران نشانه ای است

در پیشواز نوروز

از شور و شادمانی

 از پرچم وچراغ

از سبزه وبنفشه، گل آذین و تابناک

جان پاک، خاک پاک

دل پاک، عشق پاک

چشمی به راه باشد مشتاق و بیقرار

کاین پنج روز زندگی آموز می رسد

***

دیروز را به خاطر بسپار و بازگرد !

.

.

.

زنده یاد استاد فریدون مشیری

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱۸ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin