مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

لابلای جمعیت عزاداران را پاییدم

چشمانم که تو را ندید

خیالش آسوده شد !

.

.

.

.

.

تا یکسال دیگر خدا بزرگ است !!!

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۳٠ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات () |

...و من خواسته ام موذن مذهب خویش باشم و حقیقت را قربانی هیچ مصلحتی نکنم و در نظام حاکم بر «کویر» نگنجم و در «نظم یکنواخت زمان» هم آواز و هم ساز همه نباشم،

احساس کردم که «خروسی بی محل» ام که شب و نیمه شبی هنگام نعره بر می دارد و طلوع و غروب آفتاب خویش را فریاد می کشد و سنت رسوم چندهزار ساله است که خروس بی محل نا میمون است و حلقومش را باید برید که در ظلمت عام ، صبح را فریاد بر می آورد و در نیمه شب از طلوع خبر می دهد و در سکوت امن کویر نعره بر می کشد و آرامش سنگین روستا را بر می شورد و خواب را بر می آشوبد و مردمی را که در آغوش شب به خواب رفته اند و هر یک در زیر پوشش سفیدی که -شب همچون کفنی می نماید- غرق و آسوده غنوده اند، بیدار می کند...

.

.

.

.

پ.ن۱ : قسمتی از کتاب «حسین وارث آدم» اثر استاد شریعتی

پ.ن۲ : ایام عزاداری سالار شهیدان بر دوستان و عزادارن حسینی تعزیت باد

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٢٥ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

کوچه ها یخ بسته و باد سرد زمستانی

سرد تر از همیشه

حس غریبی است

پنج سالگی ام هم طعم تلخی داشت 

مزه اش را نمی دانم

شاید تلخ

شاید گس

شاید بی مزه

***

مادرم را رنگ پریده می بینم،

و برادرم را مضطرب،

و خواهرم را که بیشتر از ما می فهمد، گریان

***

چه طعم تلخی است این پنج سالگی ام

و چه تلختر است این دی ماه که تازه می کند درد ما را

و خانه ای که متروک می شود

و خانواده ای مطرود !

***

می دانی آقاجان ؟

هفتاد ونه که آمده بودم شلمچه

چقدر آسمان دلش پر بود !

یا خواست با من هم ناله شود !

و چقدر گریید !

و چقدر بارید !

لابلای تپه های خاکی ِ به گل نشسته

دلم می خواست پیدایت کنم

زنده ات کنم

ببوسمت

ببویمت

و بخواهمت که برویم و بمانی با ما

که دیگر درد نکشیم ،

رنج نکشیم ،

تو رفتی و ندانستی مادر

به چه زحمت

آبرو را با صورت سیلی خورده

حفظ کرد !

***

کوچه های یخ بسته

 سوز  ِ سرد ِ جانکاه ِ استخوان سوز

هوای دلگیر و کج خُلق،

و صدای پرندگان منحوس و بد یُمن،

هنوز تمام پنج سالگی ام را پر کرده است

و بی تو

که سالیان سال است بزرگ شده ایم

و بزرگ شده اند فرزندانت

که ملقب شده اند به «چشم و چراغ» !

و چقدر این «چشم وچراغ» ها را با سنگ ها و سنگ ریزه ها زدند

 تا کور شدند

شکستند !

آه ای همه چشم و چراغ ها !

شما چقدر صبورید !!!

***

ای تمام پنج سالگی ام

که خاطرات بهانه های پدری را با طعم بیسکویت پتی پور  پُر کرده اید !

چقدر درد کشیده اید !

 ***

هنوز هم گوشه و کنار این شهر چشمم که به بیسکویت پتی بور زرد رنگ می افتد

رنگم عوض می شود

چقدر پنج سالگی ام را می ماند !!!

***

و حالا مرد شده ام  و می خواهم بگویم فرزند پدری هستم جان بر کف !

امان از واژه هایی که در بازی های سیاسی به بازی گرفته شد

«جان بر کف»... !

«چشم و چراغ»... !

«وارثان انقلاب»... !

و همه و همه واژگان مبهمی که هنوز به تکرار می شنوم

و منزجر می شوم از همه

و همه چیر...

***

ای همه پنج سالگی ام !

رفته ای و حوادث روزگارت ما را به کجا کشاند ؟

به صورت مادرم نگاه می کنم

چقدر تکیده شد

چقدر رنج در چین و چروک های صورت مهربانش نشسته

به یاد استاد شهریار می افتم و می گویم :

«ای وای مادرم» !

و من هنوز شرمنده مهر مادرم هستم

که ما را به دندان گرفت

و نوازش کرد

که مادر بود برایمان ، مهربان

و پدری مهربانتر و سختگیر

مثل خودش 

***

من یقین دارم

مادرم هیچگاه

هیچگاه

شرمنده پدر نمی شود !

روزی که بر درب ورودی بهشت همدیگر را ببینند !

***

ای تمام پنج سالگی ام !

عظمت «تنهایی» را ناباورانه لمس کرده ای

چقدر بعد از تو تنها شده ایم !

***

دی ماه که می شود

دلم «پدر» می خواهد

همچون کودک پنج ساله ای که حتی صورت مهربان پدر را به یاد نمی آورد !

.

.

.

پ.ن: خوش به حال آنان که در کربلای چهار شهید شدند !

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۱۱ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

این هفته و هفته گذشته مناسبت های زیادی داشت !

با این که خیلی دلم می خواست برای هر کدومشون آپ جداگانه ای داشته باشم اما نشد !

از یکی دو ماه پیش تصمیم داشتم که برای دی ماه چند تا آپ داشته باشم اما :

ابر و باد و مه و خورشید و فلک  در کار بودند تا نشود آنچه باید بشود !

البته بیشتر ازینکه شما دوستان ضرر کنید ، خودم ضرر کردم چون کلی حرف نگفتنی داشتم

ناچار بودم برای یک سری کار های تهران رو تا شروع مجدد ماموریت های استانی انجام بدم.

.

.

.

 .

.

.

خوب نشد دیگه... !!!

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۱٠ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

هوا سرد می شود و من گرم !

کوچه های یخ بسته را آرام پا می گذارم

هنوز ساعت هشت نشده

فدای سرت

بگذار قرن ها بگذرد

بگذار آنقدر کنار ایستگاه اتوبوس بایستم که قندیل ببندم با این سرمای استخوان سوز !

خوب می دانی که می مانم تا بیایی و می آیی مثل همیشه آنقدر دیر که خودت خجالت می کشی حرفی بزنی !

یادم نمی آید هیچگاه اعتراضی شنیده باشی از من  !

یادم نمی آید هیچگاه دلیلی برای تاخیرت شنیده باشم از تو !

می نشینیم و می خندم و می گویم: «آذر» رفت !

می گویی : قرار بود بماند ؟

می گویم نه !

مثل تو که نماندی و حالا به هزار حقه می آیی و می نشینی و برای ته دل خودت توجیهی پیدا می کنی :

که چرا حالا اینجایی !!!

می گویم دیشب بیدار بودم !

می گویی : امشب شب یلداست، تو دیشب بیدار بودی ؟! اصلا مگر شب قدر بود که بیدار ماندی ؟

می خواهم بخندم اما گریه ام می گیرد

می گویم یلدا !؟

من هر شب برای خودم دنیایی دارم

من هر شب برای خودم شب قدر دارم

من هر شب برای خودم یلدایی دارم

دستان کرخت و انگشتان بی حسّم را سعی می کنم وادار کنم تا سوغاتی مشهد را از کیف خارج کنم.

انگشتانم به گریه می افتند و آتش می طلبند !

درونم هرم ناباورانه ای دارد و وجودم را می سوزد

اما دستانم بی اختیار می لرزند

***

یک ساعت به هر نکبتی  بود می رود

و من ساعت ها به این فکر می کنم :

.

.

.

کاش از اول آشنایی ها نبود !

.

.

پ.ن۱: شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما**بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد

پ.ن۲: شب یلدا ـ که گذشت ـ بر شما مبارک

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۱ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin