مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

قطاری می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام

.

.

.

.

مرحوم امین پور

.

.

.

پ.ن :

و باز هم تاخیر و شرمندگی ما  از ابراز محبت شما

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٢۱ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

بنشین کنار من

می خواهم قصه زندگی ام را برایت بگویم :

.

.

اول کسی نبود !

تنها خودم بودم

من !

.

.

.

چندی گذشت...

تو آمدی !

من سالها رفته ام

تنها توئی، خودت !

تنها توئی

تو !!!

.

.

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٦ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

هربار که می گفتند چقدر شبیه برادرش است باور نمی کرد.

زمانی متوجه تشابه بیش از حد با برادرش شد که

سیلی داغ مرد همسایه رنگ صورتش را نیلی کرد !

.

.

.

فهمید که برادر دوقلویش دوباره شیشه همسایه را شکاند !!!

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۳ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin