مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

«... هان پدر جان چرا نمی خندی ؟
عید آمد مگر نمی بینی ؟
من که آن کفش را نمی خواهم
پس چرا باز تو غمگینی ؟»
***

خواهرم گفت و مادرم خندید
چشم هایش ولی پر از غم بود
روی گلبرگ گونه اش انگار
بازهم جای پای شبنم بود
***
کفش کوچک چقدر زیبا بود
رنگ لبخند خواهرم را داشت
روی لب هایش مثل فصل بهار
باغ زیبایی از تبسم کاشت
***
شوق مثل ستاره ای پر نور
خانه ای در میان چشمش ساخت
روی پیشانی پدر اما
ابر اندوه سایه ای انداخت
***
معنی سایه نگاهش را
من و او هر دو خوب فهمیدیم
در سکوتش دوباره ما آن روز
بغض شب های عید را دیدیم
***
خواهرم خواست باز خانه ما
روشن از شادی پدر گردد
گفت آن کفش را نمی خواهد
تا که شاید بهار برگردد
***
گرچه مادر به خنده لب وا کرد
خواهرم چشم خیس او را دید
معنی اشک های مادر را
خواهر کوچکم نمی فهمید
.
.
.
(شعر از : شهرام رجب زاده)
******************************
دختر کوچولویی دو روز پیش توی سرویس اداره چشمکی زد که باعث شد این شعر سرایش شود :
.
.
دخترکی
 
خوشگلکی
نازگکی
شش سالکی
زد به من چشمکی
برد دلم را همی...

.

.



.
.

.
.
پ.ن۱ : حتما به این آدرس برید و مراتب اعتراض خودتون رو نسبت به اقدام سایت گوگل اعلام کنید
پ.ن۲: خفت و خواری ایران تا کجا ؟!

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/٢٧ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

نمی دانم...
جدیداً خیلی قانع شدم...
می گویم خدایا از بابت « نداده هات»  بیشتر شکرت می کنم !
از بابت هرچه که خواستم و ندادی !
و حتی از بابت هرچه که نخواستم و دادی !
شکرت میکنم که خواهش هام رو بر آورده نمی کنی !
بیشتر که فکر می کنم، می بینم اگه می خواستی هرچی که ازت خواستم رو بر آورده کنی حالا اونقدر درگیر بودم که شاید از یادت غافل می شدم.
.
.
به خودم می آم و میگم :
خدایا شکرت که گذاشتی بره !

                                        تنهام بذاره !
                                                       حالا دیگه منّت هیچ عشقی به گردنم نیست !

.

.

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/٢٢ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

ساعت می رود و من در التهاب و التماس آنکه بیاستد تا شاید یک ثانیه از بیست و چند سالگی ام را قدر بدانم.
اما تیک تاک ها، ناجوانمردانه مرا به وحشت « یک سال بزرگتر » می خوانندم !

چقدر لذت بردند منتظران ساعت تحویل !
و چقدر گریزان بودم از حقیقت تلخ : یک بار دیگر ، یک سال بزرگتر شدم !!!
.
.
به یاد شعری که در اردی بهشت ۸۶ سرودم می افتم :
.
.
وقتی باران می بارد
         همه لذت می برند
                 و کسی یادش نمی ماند
                                          که مورچهء باغچه ما
                                                              خانه اش ویران شد !
.

.

.

و :

.
.
.
تقدیم به شما و نوروز بر شما گرامی باد.

.

.


پ.ن ۱ : باز هم ممنون و شرمنده از الطاف بلند نظرانه و سرشار از لطف و محبت شما دوستان و یاوران گرامی
پ.ن ۲ : شهرستان یزد را نبینید بعید نیست عمرتان را بیهوده تلف کرده باشید !!!
پ.ن ۳ : سال هشتاد وهفت سال نو آوریه دیگه !
نمی خواید یه کار نو و ابتکاری انجام بدین ؟

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/۱۸ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin