مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

بالاخره آمد روزی که منتظرش بودیم

و در محضر حضرت عشق

نگاهها را به تماشا بردیم

در کوههای ستیغ سرد، خسته از حضور نامحرمان

در لابلای نگاههای سرد آدم برفی های مچاله شده

برگ های دیگری از دفتر خاطراتمان نگاشته شد

و آینده را

و تقدیر را رقم زدیم

و نهال امید را در دلهامان کاشتیم

تا شکوه عشق را به تماشا بنشینیم

تا کدورت ها را بزدائیم و بیش از پیش

"یکدیگر را دوست بداریم"

« و رسالت ما نیز چنین شد

دو استکان چای داغ را

از میان هزاران جنگ خونین

به سلامت گذراندیم

و چشم در چشم یکدگر نوش کردیم» (١)

                             شوق داشتیم که "با هم بودیم"

                                                                         "دوش با دوش"

                                                                                                  در کنار یکدیگر

و  خستگی ناپذیر بودیم و آزمودیم راه طولانی عشق را

با گام نهادن بر تمام دامنهء کوه تنهای "ایل داغی"

   

و هر زمان صدبار مرور می کردبم

و مزه مزه می کردیم

مزهء خوشایند "عشق" را...

و برگزیدیم از میان این همه آدمیان

"همدیگر را برای هم"

که خواستیم پاس بداریم

تمام الفبای دوست داشتن را

  

و اینک :

"از اینکه یکدگر را برگزیدیم و دوست داریم، خرسندیم"

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

(١) برگرفته از شعری از زنده یاد "حسین پناهی"

.

.

.

پ.ن١ : متن فوق را پس از ماموریت های قزوین ، دیدار زنجان در شهر گیلان نگاشتم

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید ؟!

پ.ن٢ : وبلاگ محترم "ستاره" !

از کامنت محترمتان بسیار سپاسگذارم

اما آدرس لینک محترمی که از وب خود قرار دادید ، باز نمی شود

آرزوی توفیق برای شما

پ.ن٣ : چی می شد این رئیس جمهور اینقدر سفر نمی رفت ؟!

خسته شدیم از بس شکایات واهی و پر دردسر رو بررسی کردیم  !

این هفته پا شد رفت یزد ! خدا می دونه چند تا شکایت به ما ارجاع می شه ؟

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۳٠ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

بنا بر بررسی های به عمل آمده ، قرار است ماموریتی برویم به قزوین ، زنجان و...

خوب چون ماموریت قراره از شهر خون و قیام "قزوین " شروع بشه ، من بر خود کمی می ترسم !

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱۸ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات () |

خوب می شه گفت در طول سابقه چهار - پنج ساله کاری و ماموریت های محوله، با یک چنین موضوعاتی که امروز دیدم مواجه نشدم !

امروز به همراه تیم کاری رفتیم پژوهشگاه...

جالب بود !

همه چیزش جالب بود !

از رئیسش که نبود...

از زیر مجموعه که چق ق ق ق قدر  همکاری مناسبی داشتند !

از پرونده هایی که ورق زدیم و واقعا" برگه هایی رو ملاحظه کردیم که دراین چند صباح کاری خودمون ندیده بودیم !!!

از کسانی که مستحق اخراج نبودند و اخراج شدند

از کسانی که مکلف به اخراج بودند و اخراج نشدند !

از ناهاری که به خاطر هزار و یک دلیل ناگفته ترجیح دادیم اونجا نخوریم !

.

الان که دارم می نویسم هنوز هنگم !!!

.

.

(این تیکه آخر فقط برای خودم) :

خدایا

اگه قرارباشه  از ما هم مثل قضّات حساب پس بگیری ...

ما نیستیم ها ا ا ا...

گفته باشم...

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٦ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

    

هیچ وقت

نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشیده ام

شبیه نیمه سیبی

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگ ها

 ناپدید ماند...

     

.

.

زنده یاد حسین پناهی

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱۱ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

بر آنم که گاه "گیاه بودن" بسا بهتر از انسان بودن است !

.

.

.

.

بدون شرح !

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٦ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

شادم، سرمستم و خوشحالم

مسرورم

هیجانی شگفت سراپای وجودم را فراگرفته !

شادم که صدایت را می شنوم

سرمستم که حضورت را می توانم حس کنم

خوشحالم که به لطف نگاه خود می نوازی ام

و مسرورم که به دست پر مهرت، دستم را گرفته ای که بر خیزم، که قد راست کنم

آنچنان که دیگر سیلاب هیچ حادثه ای از پا نیاندازدم

گرفتن دستان گرمت را آنچنان محتاجم که حضورت "هر که" هست را از یاد برده ام

شنیدن صدای گرمت را آنچنان مشتاقم که حضور "هر چه" هست را از یاد برده ام

این اشتیاق را دوست دارم

این احتیاج را دوست درام

و عاشقانه این اعتراف را دوست دارم :

احتیاج و اشتیاق به تو را دوست دارم

و بی پروا می گویم :

من تو را دوست دارم 

ای که تو حضورت بهانه ای برای دل سپردگی است

ای که تو وجودت بهانه ای برای زندگی است...

اینک بر درگاه پر عظمت "عشق" ایستاده ام و تو را صدا می زنم

معشوق من ، دریاب مرا...

دریاب مرا و دستم تو بگیر

تنها رها مکن

تو که خوب می شناسی ام،

این دل شکسته را تنها رها مکن

اینک که با توام، دستانم رها مکن !

***

"من اینک، کنار تو در انتظارم

چراغ امیدی فرا راه دارم

گر آن مژده ، ای همزبان قدیمی

به من در رسانی

به جان تو

"جان" می دهم مژدگانی" ... !

(قطعه  آخر از زنده یاد فریدون مشیری)

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۳ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

تقریبا دو هفتهای بود که امتحانات شروع شده بود و تقریبا هیچ فرصتی برای آپ کردن نبود

حضور شما بزرگواران و وفای دوستان هم به این وبلاگ مدیریت آنرا  کشته است !

(گفتم الان که بیام کامنتدونی  ترکیده) !!!

القصه امروز چهارشنبه مصادف با دومین روز بهمن ماه سال هشتاد و هفت مقارن شد با اتمام امتحانات این ترم

البته امتحان دادن دو درس در یک روز تبعات خیلی بدی دارد

مخصوصا اینکه روز قبل از آن ماموریت بوده باشی و از امتحانات محترم هیچ نخوانده باشی !

امدادهای غیبی گاهی اوقات نعمت خود را دریغ می کنند !

اگه ابر و باد و خورشید و فلک مانعی بر سر راه پدید نیاورند از این به بعد بیشتر حضور خواهیم داشت !

.

.

.

پ.ن ١ : زمستان امسال هیچ حس و حال زمستان واقعی را نداشته، خدا به خیر کند مملکت را...

پ.ن ٢ : خدایا چنان کن سرانجام کار     *****   تو خشنود باشی و ما رستگار

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۳ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin