مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

خوب به طور دقیق ١/١/٨٨ بود که خواهرزاده نازنینم اومد بغلم. بعد از کلی کلنجار رفتن با همیدگه بهم گفت :

دایی جون خوش به حالت امروز روز تولدته !

گفتم خوب چه فایده ؟!

گفت: چرا؟

گفتم : آخه هیچ کی برای ما جشن تولد نگرفت، شمع روشن نکرد، کادو واسمون نخرید !

(تو فکر رفت و از بغلم جدا شد. منم رفتم سراغ کارای خودم) یه نیم ساعت بعد فاطمه بدو بدو اومد بغلم و یه کاغذ نوشته ای رو داد بهمسوال

کاغذ رو باز کردم، باور کردنی نبود دو تا ۵ هزارتومنی نو رو تا کرد گذاشت داخل یه کاغذی که توش نوشته بود :

"داییجونی من تو را خیلی دوست دارم. تو برای من خیلی کادو خریده ای و من دیگر بزرگ شدم .دیگر برای من کادو نگیر. من تو را خیلی خیلی دوست دارم"

پایینش هم یه عکس یه آدم کشیده بود و زیرش نوشته بود :

داییجونی بینایی !!!

* کاغذی که نوشته بود به همرا پولهاییش در یک آلبومی که برای همین امور در نظر گرفته شده بود، بایگانی و نگهداری می شود و متاسفانه در حال حاضر به آن دسترسی وجود ندارد ! تا بتوان به معرض دیدگانتان قرار داد

اما اتفاق جالبتر آن بود.

خانوم طلای ما غافل از این بود که تبانی با مادربزرگش (مادر خودم) خیلی زود برملا می شود و مادر بزرگش روایت پشت صحنه را اینطور تعریف می کند:

(به مادربزرگش می گوید مامانجونی و به مادرش می گوید مامانی)

نوه :مامانجونی پول داری بهم قرض بدی !

مادربزگ:برای چی می خوای؟

نوه: می خوام کادو بدم داییجونی

مادربزرگ: قرض می خوای ؟

نوه : آره. بهت زود برمی گردونم

بعد از یک روز

مادربزرگ (برای امتحان) : فاطمه پس چی شد پول من؟

نوه: من که پول ندارم

مادربزرگ: خوب منم پولم رو لازم دارم

نوه: آخه اگه برم پول رو از داییجونی بگیرم، آبروم میره !

مادربزگ: خوب تو که اینهمه عیدی گرفتی، پولم رو برگردون دیگه !

نوه: آخه من اون پول خودم رو می خوام. اشکال نداره دیگه.مجبورم دیگه . آبروم پیش داییجونی می ره !!!تعجب

*هرچند فاطمه هیچ وقت اون پولی رو که بهم کادو داده بود، ازم نگرفت

و مادربزرگش هم فقط قصد داشت سربه سرش بذاره، اما روایت خیلی جالبی بود که هنوز پیش خودش به عنوان یک راز باقی مونده !

و اما روایات بعد:

+ جای دوستان را خالی کردیم گشت و گذار ایام عید در چابکسر و مازندران

+ دیدار مردمی رئیس جمهور با مردم منطقه ١٧ تهران، و حضور در ستاد رسیدگی به شکایات با وضعیت نابسامان سرماخوردگی

+ "١٣به در " در جاده کیاسر و برف بازی های تپل و جنگ تن به تن اعضاء خانواده در جنگ جهانی برف بازی در جنگل های سر به فلک نکشیده !چشمک

+ سفر استانی رئیس را مجدد در اصفهان از سر گذراندیم و به جای ٣ روز ، ۶روز ماندیم تا به امورات شکایات قبلی رسیدگی کنیم

+ شانس با ما یار بود که اسممان از سفر رئیس به کرمان حذف شد به علت اینکه :

+ بعد از سالهای سال یکی از آرزوهای مادرم به تحقق پیوست

او سالیان سال بود که تشنه دیدار ضریح اما حسین (ع) بود.

الحمدالله این توفیق بزرگ نصیبش شد و خوش به حالش

دیروز برای دیدارش تا زادگاهمان رفتم و پس از مراسم با گرفتن قول برای دعای ویژه حوالی ساعت ١بامداد دوباره رهسپار تهران شدم

+  امروز تا جمعه باید بروم کلاس

+  غروب جمعه به همراه یکی از همکاران و یاران عزیز، پرواز به رشت تا یکشنبه !

+ شایعات بر این است که اگر رئیس بزرگ (نیشخند) قصد سفر دیگری نداشته باشد، احتمالا ما سفری داشته باشیم به کردستان نگران

خوب این هم روایت ایند چند صباحی که گذشت و دلم می خواست زودتر بنویسم و مراد حاصل نشد مگر امروز که موجبات خوشحالی ام فراهم شد

.

یک نکته بسیار مهم :

.

به دلیل شرایط خاص و مشکلات عدیده موضوع ازدواج 8/8/88 حقیر اساسا" منتفی شد !

لیکن این صدا و سیما و این دوستان و غیره و ذالک، هی می گویند 8/8/88 !!!

خواستیم این را هم گفته باشیم که شاید این موضوع به تاریخی مثل 9/9/99 محول شود تعجبتعجبنیشخند

چراکه:   " ان الله مع الصابرین" !

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢٦ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات () |

من عاشق تبعیدی نگاه توام

باور نداری

اینجا تمام شمشادهای این خیابانها

خبر از آوارگی من دارند !

    

*

من عاشق چشمان تحسینی توام

این را تمام این پروانه های سرگردان می دانند

وای از لحظه ای که در خواب رویایی ، هجوم بیداری

نقش زیبای چشمان تو را از من وا می ستاند

*

 من تشنه خوابی شدم عمیق !

به انتظار دیدن شکوه چشمانت

بی هیچ تفسیر خواب گزار مزاحمی...

*

من عاشق تبعیدی مهربانی توام

این را تنها دل ساده من می داند

کاش همیشه در محاصره ء نگاه تو بودم

کیست مرا باور کند ؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱٦ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

 

به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور 

 

به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری

که سراغش ز غزلهای خودم می گیری

 

 به همان زل زدن از فاصله دور به هم

یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

 

به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو

به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو

 

به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت

 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است 

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است 

 

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

 

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

 

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است 

 

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

 

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

 

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود 

 

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

 

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

.

پ.ن١ : اگه اشتباه نکنم شاعر این شعر باید سیاوش کسرایی باشه

اگه در اشتباهم متذکر بشید

پ.ن ٢ (بدون شرح): خودت گفته بودی این شعر رو بذارم تو وبلاگ

گفتی خیلی قشنگه

می دونم حالا حالاها نمی خونیش !

خوب همین ...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۸ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin