مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

الف )

مدت های مدیدی بود که نتوانستم متفرقه جات بنویسم !


پیش از شروع سال جدید  کتابی برای مطالعه در دست داشتم ( و دارم ) به نام "حالات عشق مجنون"
 اثر جلال ستاری

با تمام شور و شوقی که داشتم فقط توانستم ١٢٠ صفحه از ۴٨٠ صفحه کتاب را بخوانم

حسرت پیدا کردن وقت خالی و ادامه مطالعه آن بر دلم سنگینی می کند شدید

تقریبا بعد از تعطیلات عید حتی جمعه ها را هم در اختیار خودم نبودم

این هفته هم در آخرین لحظات (علیرغم صدور بلیط) از ترمینال برگشتم و بی خیال مسافرت شدم.

از آنجا که یک شنبه را باید رهسپار دیار خودمان شوم و سه شنبه بر گردم

و اگر بشود چهار شنبه را برویم کرمان !

دیگر حس و حال مسافرت رفتن یکروزه را نداشتم


اما در وصف کتاب باید بگویم :

کتاب مقایسه تطبیقی روایت عشق مجنون در کتب مختلف نظامی گنجوی، امیر خسرو دهلوی، اغانی و دیگر سرایندگان عشق لیلی و مجنون است

در لابلای متن اشعار فراوانی به چشم می خورد اما گاه تک بیتی هایی پیدا می شود که داستان را  بسیار جذاب می کند

یکی از ابیات جالب را با هم مرور می کنیم:

حال مجنون گرفتار چه داند عاقل      مگر آنک از همه عالم غم لیلی دارد

(شعر از عماد الدین نسیمی)

و یا حدیثی که به روایت امام صادق (ع) از تذکره الاولیاء عطار آورده است:

"عشق جنون الهی است، نه مذموم است و نه محمود" !

ب)

بعد از سفر استانی فارس، چند ماموریت فوری و فوتی دیگر هم رفتیم که رشت و همدان از آن جمله اند.

عکس های نسبتا" جالبی از مناظر همدان گرفتیم که خودمان خوشمان آمد

یک دو سه فقره را می خواهیم به رویت محترمتان برسانیم البته اگر این قطع و وصل شدن اینترنتمان بگذارد !

دیدار  رئیس محترم جمهوری اسلامی ایران با مردم شریف جنوب شهر تهران ( منطقه ١۴) هم در نوع خود جالب بود. نسبت به سفرها و دیدار های قبل، کم مراجعه بودیم و صدای کر کر خنده ما تا عرش اعلا می رفت از دست سوژه هایی که ناخود آگاه به ذهنمان می آمد !

امروز (۵شنبه) هم دیدار بود با مردم غرب تهران،  که خوشبختانه حضور در کلاس باعث شد محروم از دیدار روی مسئولین و مردم شویم !

.

ج)

تاکید می کنم که یا همدان نروید و یا اگر می روید سری هم به لالجین بزنید

نه برای خرید کوزه و سفال و...

بلکه برای خوردن دیزی سنگی  در دیزی سرای محمد

آدرسش هم ورودی شهر لالجین. قسمت شمالی میدان امام ،

لازم به ذکر است چون در این دیزی سرا "سبزی خوردن" پیدا نمی شود، برای لذت بیشتر همراه خودتان سبزی به همراه ببرید !

نکته بسیار مهم آنکه اگر روز جمعه رفتید، منتظر نباشید که خدمه دیزی سرا بیایند و از شما بپرسند که چه می خواهید ؟!

دست به کار شوید.

خودتان بروید و هرچه که دوست دارید  در سینی قرار داده و در واقع خودتان از خود پذیرایی کنید !  چون اگر منتظر بمانید، غافل می شوید و  کلاه سرتان می رود

حجم مشتریان بیشتر از آن است که تصور کنید

جای ما را هم خالی کنید !

د)

کوچه باغ های اطراف عباس آباد یا گنجنامه همدان را هم حتما" بروید.

به قول دوستمان اگر می خواهید راه برگشتتان را گم نکنید، حتما" موقع رفتن "نان ریزه " بریزید تا به مشکل نخورید !

از نظر من یکی از دنجترین شهرهای ایران، همدان است و دنجترین جای همدان، همین کوچه باغ های اطراف عباس آباد است و بس !

همیشه دلم خواست اگر قرار شد در شهری غیر از تهران عمر بگذرانم، آن شهر همدان باشد

هـ )

ایام شهادت حضرت فاطمه بر شما تسلیت و تعزیت باد

+++++++++++

متاسفانه نمی شه عکسی قرار داد

در اولین فرصت این کار را خوهم کرد اگرم اینترنت بگذارد

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٤ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

گلایه ها و شکایت ها و درخواست ها...

نامه ها و رقعه ها و دست نوشته ها...

پیغام ها و سفارش ها و التماس دعاها...

گریه ها و اشک ها و بی قراری ها...

.

آفتاب که می دمد با هیات آماده عزم و رزم می شوی

می خواهی که بروی اما شوق رفتن نداری !

می خواهی بمانی و میل ماندن نداری !

همیشه با خودم می گویم : دمیدن صبح برای همه به یک میزان لذت بخش نیست !

وقتی سفر استانی بروی این حقیقت به اوج تجلی میرسد

به هر روی ناگزیر به رفتنی

که ساعت ها بنشینی و گوش بدهی و بخوانی شرح دل دردمندانی را که:

دلخوشند از پایتخت کسی آمده که مشکلی از مشکلاتش را بگشاید !

+ پیرزنی مستاصل می آید و با لبی که خنده را به زور می توانی روی لبناش ببینی

از بیچارگی اش می گوید و از خانواده پسرش که دیگر نیستند و نوه اش حالا شده عصای دستش و به قولی وبال گردنش !

که درس می خواند و کاری ندارد و از خرج تحصیل و شهریه اش درمانده است

+ جوانکی می آید شاد است. ته ریش حنایی رنگی دارد و حسابی خوش آمد می گوید

از پدرش می گوید و از بالای داربست افتادنش را که:

 زنده ماندنش معجزه است و ادامه حیاتش منوط به وجود پول و ریال !

خرج اهل البیتش مانده است و گرفتاری های برادران و خواهرانش نیز هم...

+ مردی می آید حدود ۴۵ سال با ریش و مو های جو گندمی

محکم صحبت می کند از نابکارانی که روزی روزگاری به ناحق از کار اخراجش کردند و حالا روزگارش را با وجود مدرک دکتری ، با تدریس در آموزشگاهها و تدریس خصوصی و گاه مسافرکشی  می گذراند !

+ زنی که ٣٠ ساله است و چهره اش آنقدر شکسته است که به ٨-۴٧ ساله ها می خورد. از زندگی اش می گوید و از محل کارش که در یکی از بخش های دور شهرستان محل زندگی اش است و اینکه تا به حال ۵بار بچه اش سقط شده و از سختی ها و دوری محل کارش که هر ۵ بار سقط بچه اش در همین جاده اتفاق افتاد. و کم انصافی و بل بی انصافی مدیران محل کارش که علیرغم نیاز دستگاههای محل زندگی اش به وی انتقالی نمی دهند

+ می خوانی از زندگی فلاکت بار خانواده ایثارگری که خانه سازمانی را از او گرفته اند و در گوشه ای چادر می زند و به یمن وام های استانداری و بانک های عامل ، سقفی را بالای سر زن و بچه اش فراهم می کند و حال او مانده و قسط هایی که روی هم تلنبار است و صاحب خانه ای که ودیعه را بیشتر می خواهد و بنیادی که او را نمی شناسد و ترکش هایی که گوشه گوشه بدنش را خوب می شناسند !

+ دخترک فرزند شهیدی که معلول است از پا و در خانه مانده است و شوهری عایدش نشده که زیبارویان، بازار کار و خانه داری و دلبری را به خوبی انباشته کرده اند و کجاست کسی که دریابد او را و  درد دلهایی که نیمه شب برای رئیس جمهور محبوبش می نویسد و امید آن دارد که "مستقیم" نامه اش را "یاور علی" ببیند و بخواند و دستوراتی بدهد که...

+ داد و فریاد های زنی را می شنوی که از تمام مسئولین گلایه دارد که چرا یگانه دخترش، امیدش، همدمش را در دانشگاه ارومیه فرستادند که او نتواند حداقل ۶ ماه یکبار ببیندش. چرا که  دخترک بینوا و اولیائش خرجی راه ندارند و کرایه اتوبوس را...

.

هر کدام از این هزاران نامه را می خوانی

هر کدام از این هزاران درد دل را می شنوی

چقدر سخت است که "نه" بگویی

و چقدر وجدان بی خیال می خواهد که بگوئی : حتما" کارت انجام می شود

و حال بدانی که حل کردن هیچ یک از این مشکلات نه آنقدر در توان خودت هست و نه در کف دولت خدمتگزار !

آن یکی "وام" می خواهد و این یکی "کار" !

آن یکی "بچه" می خواهد و این یکی "یار" !

آن یکی "خانه"  می خواهد و این یکی "دیدار"

 

می خواهی خودت را بزنی به کوچه علی چپ

می بینی ته دلت رضا نمی دهد

می خواهی فریاد بزنی و هوار

می بینی آنکه باید فریاد بزند اوست که در جلوی دیدگانت نشسته و با چشمان دردآلود و خیس از اشک، به خودکار زرق و برق دارت چشم دوخته که چه می نویسی  بر حاشیه دردنامه اش !

        

که کدام درد درماندگی اش را چاره می کند این پی نوشت های قصه مانندی که غصه هایش را یک به یک به تاراج مکاتبات اداری می برد و می کشاند او را آنجا که بروکراسی می خواهد.

 و دست آخر می بیند و می بینی که آب در هون کوبیده بود و آبرو را بر بی مایگان عرضه کرده بود !

به کوچه ای پناه می بری ، اما نه همان کوچه علی چپ !

هوای دلچسب شیراز تو را به  کوچه پس کوچه های حوالی حافظیه می کشاند

شب است و از قافلهء هم کاروانیان و همسفران استانی دور می شوی !

آنقدر دور که می توانی خودت را حس کنی و کسی که همیشه به تو نزدیک بود

از او می پرسی:

اله العالمینا !

من ِ کمترین ، ذره ای و قطره ای از دلنوشته ها محرمانه و زندگی نامه های غریبانهء بندگانت را می خوانم و می دانم که علاجی بر آن نمی دانم !

رب العامینا !

توی عزیزترین و بزرگترین ، تمام آنچه که از اول آدم تا کودک متولد شدهء هم اکنون بوده و هست را می بینی و می شنوی و می توانی !

رحمن الرحیما !

دستگیر توئی

دهنده بی منت توئی

یاری رساننده و مستعان توئی

توانای بر اجابت بندگان و منان توئی

گردانندهء این همه گردش لیل و نهار توئی

 

من چه گویم که توانم نیست :

 ای تو را با هر دلی رازی دگر

هر گدا را با دَرَت آزی دگر

صد هزاران پرده دارد عشق دوست

می کند هر پرده آوازی دگر

++++++

+ این سفرها بدجوری دپرس می کند آدم را...

اگر دل گنده نباشی ، درد دل ها ، به درد می آورد دل دردمندت را !

+ عکس بالا را که ملاحظه می فرمائید، از سمت راست معاون محترم وزیر است و آن وسط من حقیر و سمت چپ برادر گرامی از همکاران روابط عمومی

در سفر استانی خراسان شمالی.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱۳ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

    

مادر عزیزم

جانم را به مقدمت خواهم ریخت و خاک کفش های از حرم بر گشته ات را توتیای چشمانم خواهم کرد !

شهد شیرین زیارت کربلا حسین (ع) گوارایت باد.

زیارت قبول.

قربانت مسیح

++++++++++++++++++++

+ چه لذتی دارد نماز شکر برای سلامتی حاجیه مادر کربلایی !

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٦ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin