مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

چقدر این روزها دلم می خواهد مطلب خوب بنویسم

از حکایت های با هم بودن

از روایت های با هم ماندن

از هیجانات

از ذوق ها

از وزش باد های مثبت

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون توبیایی

***

این چند وقت "ماه" پر برکت بود

"باران" پر نعمت بود

"تو" ماندنی شدی

برای من هم "پر برکت" شدی هم "پر نعمت"

پس...

"من"  خوشبخت ترینم... !

.

.

باور نمی کنی ؟

از سحرخیزی هایم بپرس !

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳۱ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

عزیزم

مدتها بود که از دست رفته بودم، آنقدر که از یاد ها و خاطره ها هم...

رفته بودم به جایی که اطرافم "همه آیه تاریکی بود..."

و گمانم این بود: "که خدایی نیز در آن نزدیکی ، هیچ نبود..." !

از دست رفته بودم و از پا افتاده...

در عقل کاستی یافته و در دین سستی یافته...

در تاریکی مبتلا و به سیاهی اقتدا...

به راستی : "کارم ازدعا گذشته بود" !

اما کسی در این حوالی ، در درگاه خدا، برایم "دخیل" بسته بود !

و معجزه شد !!!

و خداوند مرا به بارگاه قصر عشق و مهربانی تو رساند" !

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٩ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin