مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

دلم می خواهد این دلنوشته بدون شرح بود اما نمیشود که...

شماها که از اینطرف خبر ندارید

پس ناگزیرم که خطابه هایی با ایشون داشته باشم تا شما هم حساب اوضاع و احوال ما بیاد دستتون

ببین آقا از قدیم گفتن این میز ها به آدم وفا نمی کنه

خودت هم که خوب می دونی

ماها اینجا موندگاریم و شما رفتنی

به قول خودت: سند ریاست هیچکس رو ابدالاباد به نام کسی نزدن !

خلاصه این رسمش نیست که تا اومدی پشت این میز شروع کنی به قلع و قمع کردن بچه ها...

هیچ می دونی که چه استرسی به دل بچه ها انداختی ؟

هیچ می دونی که اینا همینجوری چقدر گرفتاری دارند؟

هیچ می دونی که تو با این کارت چه اعصابی از همه خرد کردی؟

هیچ می دونی که...

بی خیال

فقط خواستم بهت بگم دنیا اینجوری نمی مونه

خواستم بگم آدم باید مرد باشه و مردونگی داشته باشه

ببین نفر قبلی رو...

حداقل هزار بار جلوی خودت ازش تعریف کردن

جای پدر بود برای همه...

حتی اونایی که زیرآبش رو زدن الان کلی از غلط کردنشون پشیمونن و دلشون براش تنگ شده...

حالا خودت می دونی...

می تونی یه جوری مدیریت کنی که بعد از رفتنت همه دلتنگت بشن یا مثل حالا همه خدا خدا کنن که بری...

خودت می دونی...

.

.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳۱ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin