مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

معلم در حال گفتن املاء بود:

با صدایی رسا گفت:

"من عاااااشقَ  ََََََ  َ  َت  نَ  َ  َبودََََََ  َ  َ  َ  َ  َ  َم"

اما نوشتم:

"من عاشقت نه ! بوده ام"

***

این را کسی نفهمید

آنروز در دستم بود

عکسی از رخسار ماه تو

این را کسی نفهمید !

***

من نمره ام کم شد

من عاشقت نبودم؟

این را کسی نفهمید؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٦ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

این روزها درگیرم

درگیر درگیر

با خودم، با اداره، با دیگران، با زندگی، با تحصیل

انگار همه چی قاطی شده

گیجم، هنگم،

احساس می کنم دست به هر کاری می زنم "نه" می آد !

خدا ختم به خیر کنه...

توی اداره تا آستانه درگیر شدن با ارباب رجوع پیش می رم

توی زندگی همه چی قاطی پاطی شده

پایان نامه که اصلا رها شده

جابجایی دفتر کار...

اگه ماجرای دو سه هفته قبل پیش نمی اومد، اون مرخصی دوهفته ای رو الان می گرفتم تا حداقل تمرکزم رو ، روی برنامه عروسی جمع کنم.

تنها نقطه روشن برگزاری عروسیه، که تا اون خودش برگزار بشه، اساسی دمار از روزگارم درمی آره

ته ذهنتون اسم منم یادداشت کنید، عاجزانه دعام کنید

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin