مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

 

چه می شد انسان این فرصت را داشت که فقط گاهی بتواند چند ثانیه به عقب برگردد !

.

همه چیز در هم می خورد

به خودت می آیی می بینی ای وای....

اتفاقی که نباید بیافتد افتاد !

شاید چند ثانیه به عقب برگشتن مشکل را حل کند!!!

.

.

پ. ن

می خواستم این پست را بدون شرح بنویسم اما یک جاهائیم می سوزد که قابل نوشتن و گفتن نیست !

فلذا اندک اشارات و تلویحاتی دارم فقط برای استحضار خودم  !

همیشه پای یک زن در میان است همین !!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |

خدایا اینگونه بود که چشمانم را گشودم

و از لابلای دیوارهای آن، معرکه بازار هستی را نظاره نشستم

دنیا را دیدم

دنیایی که سراسر بیراهه ای بیش نیست

نمی دانم مقصر زاده شدم یا قاصر

سرگرم زندگی شده ام یا متحمل زندگی

راه را بپیمایم یا در منجلاب بیراهه ها باشم

متنعم به زندگی هستم یا به جرم زنده بودن متهم به زندگی

با همه نمی دانم های خود

خوب می دانم که خدایی هست

خداوندا !

پرنده خسته زندگی من، بر روی زمین است

و پریدن به اوج را بر روی خاک تجربه می کند

دریاب...

 

******************************************

******************************************

از : علی نجفی دانشجوی کارشناسی ارشد رشته تربیت بدنی دانشگاه ارومیه

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٥ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin