مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

آن روز آنقدر کوچک بودم که عظمت بزرگی کارش را نمی دانستم

آن روز آنقدر کودک بودم که عظیمت پدر را نمی فهمیدم

آن روز آنقدر خواب بودم که بیداریش را درک نمی کردم

آن روز کوچک بود دستم

آن روز کوتاه بود قدم

آن روز سرد بود

آن روز درد بود

آن روز، روز کوچکی بود

اما روزنه ای بود به دریای مصایبی بزرگ

آن روز روز تکرار نشدنی بود گرچه روزهای نبودنش پرتکرار شد

آن روز سرد تکرار نشدنی بزرگ

روز پنجم دی ماه یک هزار وسیصدو شصت و پنج بود

روز شهادت پدری که همسر و فرزندانش را دوست داشت

اما میهنش را دوست تر...

آن روز سرد جاودانه ماند

سرمایش را می گویم

در سردی گونه هایم

سردی دستانم 

سردی ذهنم

راستی پدر همیشه از خودم می پرسم

تو رفتی، من چه کردم !؟

.

.

پ.ن :

پنجم دی ماه هزار وسیصدو شصت و پنج، سالگرد شهادت شهید شعبان بینائیان گرامی باد

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٥ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin