مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

 

.

.

سرد می شوم

یخ می زنم

برای یک چای داغ به اشتها می آیم

سردی سرودهای  شب های بی توئی

به انجماد کشانده تمام اشتهایم را

شاید دیگر دیر شده است

از پس این همه سال

باور نمی کنی؟

از این غزل آویخته به بالای سرم بپرس:

زان شبی که وعده کردی روز وصل

روز و شب را می شمارم روز و شب... !

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱۸ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin