مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

شادم، سرمستم و خوشحالم

مسرورم

هیجانی شگفت سراپای وجودم را فراگرفته !

شادم که صدایت را می شنوم

سرمستم که حضورت را می توانم حس کنم

خوشحالم که به لطف نگاه خود می نوازی ام

و مسرورم که به دست پر مهرت، دستم را گرفته ای که بر خیزم، که قد راست کنم

آنچنان که دیگر سیلاب هیچ حادثه ای از پا نیاندازدم

گرفتن دستان گرمت را آنچنان محتاجم که حضورت "هر که" هست را از یاد برده ام

شنیدن صدای گرمت را آنچنان مشتاقم که حضور "هر چه" هست را از یاد برده ام

این اشتیاق را دوست دارم

این احتیاج را دوست درام

و عاشقانه این اعتراف را دوست دارم :

احتیاج و اشتیاق به تو را دوست دارم

و بی پروا می گویم :

من تو را دوست دارم 

ای که تو حضورت بهانه ای برای دل سپردگی است

ای که تو وجودت بهانه ای برای زندگی است...

اینک بر درگاه پر عظمت "عشق" ایستاده ام و تو را صدا می زنم

معشوق من ، دریاب مرا...

دریاب مرا و دستم تو بگیر

تنها رها مکن

تو که خوب می شناسی ام،

این دل شکسته را تنها رها مکن

اینک که با توام، دستانم رها مکن !

***

"من اینک، کنار تو در انتظارم

چراغ امیدی فرا راه دارم

گر آن مژده ، ای همزبان قدیمی

به من در رسانی

به جان تو

"جان" می دهم مژدگانی" ... !

(قطعه  آخر از زنده یاد فریدون مشیری)

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۳ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin