مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

سرمشق های آب و بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت

شعر "خدای مهربان" را حفظ کردیم

اما خدای مهربان را یادمان رفت

.

.

شعری که ملاحظه می فرمایید، چند صباح پیش مدیرکل عزیزمان، در یک جلسه غیر رسمی قرائت کرد. به شدت لذت بردم، هرچند که شاعرش رو نمی شناسم. کسی می دونه بگه ما هم بدونیم

.

اما چه ایامی بود این چند وقت که خزر آبادساری بودیم و بعد  سری به یاسوج زدیم و به دیار خودمان هم رفتیم و مشعوف شدیم از زیارت حضرت مادر !

و آنگاه که برگشتیم هم خرسند و خوشحال و خندان شدیم از زیارت گل روی سارایی گل

و علی تپل  و حضرت استاد صندلی همسر محترمه میز بزرگوار !!!

از همان خدای مهربان برای این چهار عضو خانواده ء با محبت می خواهم که همیشه در کنار هم سالم وشاد باشند و در ظل سایه باریتعالی "عاقبت به خیر" شوند.

آمین

.......

از توجهات سینکی بزرگوار هم به شدت سپاسگزارم

نمی دانم از این ور خاک ها ره آن ور آب ها چگونه جبران زحمات کنم.

.

از خزرآباد و یاسوج و ولایتمان و سارا و علی عکس هایی زیبا هست که القصه همچون پیش نمی توان به مقابل دیدگان محترمتان قرار داد.

و در آخر اینکه مقدمتا" اگر نتوانستیم تا آخر سال آپ کنیم تبریکاتمان را پذیرا باشید از بابت مبعث رسول، میلاد امام صادق و عید باستانی!

.

.

شاد زیید در سال ٨٨ !

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٠ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin