مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

گلایه ها و شکایت ها و درخواست ها...

نامه ها و رقعه ها و دست نوشته ها...

پیغام ها و سفارش ها و التماس دعاها...

گریه ها و اشک ها و بی قراری ها...

.

آفتاب که می دمد با هیات آماده عزم و رزم می شوی

می خواهی که بروی اما شوق رفتن نداری !

می خواهی بمانی و میل ماندن نداری !

همیشه با خودم می گویم : دمیدن صبح برای همه به یک میزان لذت بخش نیست !

وقتی سفر استانی بروی این حقیقت به اوج تجلی میرسد

به هر روی ناگزیر به رفتنی

که ساعت ها بنشینی و گوش بدهی و بخوانی شرح دل دردمندانی را که:

دلخوشند از پایتخت کسی آمده که مشکلی از مشکلاتش را بگشاید !

+ پیرزنی مستاصل می آید و با لبی که خنده را به زور می توانی روی لبناش ببینی

از بیچارگی اش می گوید و از خانواده پسرش که دیگر نیستند و نوه اش حالا شده عصای دستش و به قولی وبال گردنش !

که درس می خواند و کاری ندارد و از خرج تحصیل و شهریه اش درمانده است

+ جوانکی می آید شاد است. ته ریش حنایی رنگی دارد و حسابی خوش آمد می گوید

از پدرش می گوید و از بالای داربست افتادنش را که:

 زنده ماندنش معجزه است و ادامه حیاتش منوط به وجود پول و ریال !

خرج اهل البیتش مانده است و گرفتاری های برادران و خواهرانش نیز هم...

+ مردی می آید حدود ۴۵ سال با ریش و مو های جو گندمی

محکم صحبت می کند از نابکارانی که روزی روزگاری به ناحق از کار اخراجش کردند و حالا روزگارش را با وجود مدرک دکتری ، با تدریس در آموزشگاهها و تدریس خصوصی و گاه مسافرکشی  می گذراند !

+ زنی که ٣٠ ساله است و چهره اش آنقدر شکسته است که به ٨-۴٧ ساله ها می خورد. از زندگی اش می گوید و از محل کارش که در یکی از بخش های دور شهرستان محل زندگی اش است و اینکه تا به حال ۵بار بچه اش سقط شده و از سختی ها و دوری محل کارش که هر ۵ بار سقط بچه اش در همین جاده اتفاق افتاد. و کم انصافی و بل بی انصافی مدیران محل کارش که علیرغم نیاز دستگاههای محل زندگی اش به وی انتقالی نمی دهند

+ می خوانی از زندگی فلاکت بار خانواده ایثارگری که خانه سازمانی را از او گرفته اند و در گوشه ای چادر می زند و به یمن وام های استانداری و بانک های عامل ، سقفی را بالای سر زن و بچه اش فراهم می کند و حال او مانده و قسط هایی که روی هم تلنبار است و صاحب خانه ای که ودیعه را بیشتر می خواهد و بنیادی که او را نمی شناسد و ترکش هایی که گوشه گوشه بدنش را خوب می شناسند !

+ دخترک فرزند شهیدی که معلول است از پا و در خانه مانده است و شوهری عایدش نشده که زیبارویان، بازار کار و خانه داری و دلبری را به خوبی انباشته کرده اند و کجاست کسی که دریابد او را و  درد دلهایی که نیمه شب برای رئیس جمهور محبوبش می نویسد و امید آن دارد که "مستقیم" نامه اش را "یاور علی" ببیند و بخواند و دستوراتی بدهد که...

+ داد و فریاد های زنی را می شنوی که از تمام مسئولین گلایه دارد که چرا یگانه دخترش، امیدش، همدمش را در دانشگاه ارومیه فرستادند که او نتواند حداقل ۶ ماه یکبار ببیندش. چرا که  دخترک بینوا و اولیائش خرجی راه ندارند و کرایه اتوبوس را...

.

هر کدام از این هزاران نامه را می خوانی

هر کدام از این هزاران درد دل را می شنوی

چقدر سخت است که "نه" بگویی

و چقدر وجدان بی خیال می خواهد که بگوئی : حتما" کارت انجام می شود

و حال بدانی که حل کردن هیچ یک از این مشکلات نه آنقدر در توان خودت هست و نه در کف دولت خدمتگزار !

آن یکی "وام" می خواهد و این یکی "کار" !

آن یکی "بچه" می خواهد و این یکی "یار" !

آن یکی "خانه"  می خواهد و این یکی "دیدار"

 

می خواهی خودت را بزنی به کوچه علی چپ

می بینی ته دلت رضا نمی دهد

می خواهی فریاد بزنی و هوار

می بینی آنکه باید فریاد بزند اوست که در جلوی دیدگانت نشسته و با چشمان دردآلود و خیس از اشک، به خودکار زرق و برق دارت چشم دوخته که چه می نویسی  بر حاشیه دردنامه اش !

        

که کدام درد درماندگی اش را چاره می کند این پی نوشت های قصه مانندی که غصه هایش را یک به یک به تاراج مکاتبات اداری می برد و می کشاند او را آنجا که بروکراسی می خواهد.

 و دست آخر می بیند و می بینی که آب در هون کوبیده بود و آبرو را بر بی مایگان عرضه کرده بود !

به کوچه ای پناه می بری ، اما نه همان کوچه علی چپ !

هوای دلچسب شیراز تو را به  کوچه پس کوچه های حوالی حافظیه می کشاند

شب است و از قافلهء هم کاروانیان و همسفران استانی دور می شوی !

آنقدر دور که می توانی خودت را حس کنی و کسی که همیشه به تو نزدیک بود

از او می پرسی:

اله العالمینا !

من ِ کمترین ، ذره ای و قطره ای از دلنوشته ها محرمانه و زندگی نامه های غریبانهء بندگانت را می خوانم و می دانم که علاجی بر آن نمی دانم !

رب العامینا !

توی عزیزترین و بزرگترین ، تمام آنچه که از اول آدم تا کودک متولد شدهء هم اکنون بوده و هست را می بینی و می شنوی و می توانی !

رحمن الرحیما !

دستگیر توئی

دهنده بی منت توئی

یاری رساننده و مستعان توئی

توانای بر اجابت بندگان و منان توئی

گردانندهء این همه گردش لیل و نهار توئی

 

من چه گویم که توانم نیست :

 ای تو را با هر دلی رازی دگر

هر گدا را با دَرَت آزی دگر

صد هزاران پرده دارد عشق دوست

می کند هر پرده آوازی دگر

++++++

+ این سفرها بدجوری دپرس می کند آدم را...

اگر دل گنده نباشی ، درد دل ها ، به درد می آورد دل دردمندت را !

+ عکس بالا را که ملاحظه می فرمائید، از سمت راست معاون محترم وزیر است و آن وسط من حقیر و سمت چپ برادر گرامی از همکاران روابط عمومی

در سفر استانی خراسان شمالی.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱۳ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin