مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

عزیزم

مدتها بود که از دست رفته بودم، آنقدر که از یاد ها و خاطره ها هم...

رفته بودم به جایی که اطرافم "همه آیه تاریکی بود..."

و گمانم این بود: "که خدایی نیز در آن نزدیکی ، هیچ نبود..." !

از دست رفته بودم و از پا افتاده...

در عقل کاستی یافته و در دین سستی یافته...

در تاریکی مبتلا و به سیاهی اقتدا...

به راستی : "کارم ازدعا گذشته بود" !

اما کسی در این حوالی ، در درگاه خدا، برایم "دخیل" بسته بود !

و معجزه شد !!!

و خداوند مرا به بارگاه قصر عشق و مهربانی تو رساند" !

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٩ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin