مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

توشه ام را برداشتم
بیا ببین...

در آغوش حافظ بودم که باران باریدن گرفت
.
.
و حضور عشق را لمس کردم
.
.
چقدر جای همه خالی بود
وقتی عشق می بارید
وقتی طراوت می بارید
وقتی حضور خدا می بارید
.
.
توشه ام را برداشتم
فقط فالی زدم و قرعه قسمت را که به نامم شده بود برداشتم
اشک هایم را نثار شیرین سخنی حافظ کردم
و به خود بالیدم که چقدر دوستم دارد
از آنک برای هر صاحب دلی که فالی زدم، قرعه قسمت را به نامش دیدم
.
.
نیت می کنم و می طلبم مراد همیشگی ام را

بی وقفه می گوید:

به حسن و خلق وفا کس به یار ما نرسد         تو را در این سخن انکار کار ما نرسد

اگرچه حسن فروشان به جلوه آمده اند           کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد

به حق صحبت دیرین که هیچ محرم راز             به یار یک جهت حق گزار ما نرسد

هزار نقش بر آید ز کلک صنع و یکی                  به دلپذیری نقش نگار ما نرسد

هزار نقد به بازار کائنات آرند                         یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد

  دریغ قافله عمر کانچنان رفتند                           که گردشان به هوای دیار ما نرسد

دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش                 که بد به خاطر امیدوار ما نرسد

چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را               غبار خاطری از ره گذار ما نرسد

بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او             به سمع پادشه کامگار ما نرسد

.

.

حوالی حافظ بودم که عشق باریدن گرفت

نمی توان جوشش را وصف کرد

نمی توان زمزمه های اشک را ترسیم کرد

نمی توان از دلی گفت که در سینه نمی گنجید

.

حس زیر ناودان طلای خانه خدا بودن و باریدن باران رحمتش

و دستان بر آورده  از شوق و طالب حاجت

.

رقص دانه های باران زیر نور گنبد رفیع مقبره حافظ،

ناخواسته آدمی را به خواسته ها و آرزوهای رفیع تر می کشاند

رقص دانه های ریز باران

و ترنم آرام استاد شجریان همه چیز را برای یک حضور خاطره انگیز فراهم می کند

.

.

من بودم و حافظ

انگار هیچ کس نبود و همه بودند

پنجر های ِ مشبک ِ اطراف ِ حافظیهء مملو از خونین دلانِ سعادتمند

و اشک هایی که باران را در کنار حضرت حافظ به جشن نشسته بودند

خوشا به سعادت دلی که اهل دل بود

چه کسی می تواند تصور کند خوشبختی مرا

چه کسی می تواند تصور کند خوشوقتی مرا

.

.

به قول حضرت حافظ:

باقی همه بی حاصلی و بی هنری بود !

پ.ن1 :

به یاد یکایک دوستان و همدلان

صاحب دلان و صاحب سخنان

سروران و گرانمایگان بودیم، در زمان بوئیدن شمیم خوش عطر باران حافظیه

پ.ن2 :

به دلایلی پیشنهاد می کنم برای دیدن عظمت تخت جمشید و پاسارگاد نروید

زیرا: الف) وقتی آنهمه شکوه و عظمت ایرانی را می بینید، دلتان می خواهد به عظمت گذشته برگردید بنابراین باید هواخواه سیستم پادشاهی شوید. خوب صد البته که این امر در حال حاضر بسیار مذموم بوده و چه بسا که در صورت بروز عقیده تان، مقامات از خجالتتان در بیاینداسترس

ب) لحظاتی دلتان می خواهد سر به تن عرب ها (زمان ورود اسلام) و اسکندر و یارانش  (حمله اسکند مقدونی) و مغول ها (زمان حمله وحشیانه آنان) نباشد و حتی از خجالت برخی از آیات عظام فعلی و مرحومین (همچون مرحوم خلخالی) و... در بیایید چون برخی می گویند یک مقداری از خرابی ها هم بعد از انقلاب اتفاق افتاد ! (مسئولیت به پای ناقلین)

ج) جدای از مسئولیت 100درصدی افعالی که در قسمت آخر بند اخیر الذکر به سراغتان خواهد آمد، می بینید که هیچ کاری از دستتان بر نمی آید. پس :

یا می نشینید زار زار به حالمان و حالتان و حالشان می گریید. گریه که این کار اصلا درست نیست و دردی را هم دوا نمی کندناراحت

یا اینکه در افسردگی بدی فرو می رویدافسوس که صد البته این هم عاقلانه به نظر نمی رسد چون نتایج روانشاسی مستقیم بنده  (هیپنوتیزم) نشان می دهد که درمان افسردگی با هزینه های بسیار زیادی (گاه بیشتر از سرطان ها و آنفولانزاها) همراه خواهد بود

بنابراین به این نتیجه می رسید که به توصیه حقیر عمل کرده و بازدید از مجموعه تخت جمشید و پاسارگاد را بی خیال شوید !!! ساکت

ج) یک چیزی هم شنیدم که شیرازی های مقیم پرشین بلاگ، بلاگفا و سایر بلاگ های وابسته می توانند در تایید آن حقیر را یار نمایند. (چون این خبر را از چند نفر شیرازی های مقیم خود شیراز شنیدم، به خود اجازه می دهم که آنرا بنویسم. مسئولیتش را هم نمی پذیرم خوب...)چشمک

گویا در قبل از انقلاب یکی از میدان های شیراز مزین به نماد سرستون (همچون تمثال هایی در تخت جمشید) بود. که صد البته به محض وقوع انقلاب اسلامی همچون سایر اتفاقات اسلامی کردن شهرها، این سر ستون تخریب شد. اما  بعد از انقلاب شهردار شیراز (نمی دانم چند تا شهردار قبلی) اهل ذوق و بسیار وطن دوست و علی الخصوص طرفدار میراث عظیم تخت جمشید بود. بنابراین تصمیم گرفت نماد این میدان را بازسازی نماید. اما این مسئله که به مذاق نماینده ولی محترم فقیه  و امام جمعه شیراز خوش نیامد، گلایه کرده و امر به تخریب آن نمود. شهردار بینوا هم اوامر صادره را اطاعت نمود. البته خبر هولناک اینکه یک نفر در جریان تخریب مجدد این سرستون که گویا بسیار هم شکیل درآمده بود، از ارتفاع سقوط کرده و جابجا دعوت حق را لبیک گفت.

(بماند که حقوقدانان و حقوق خوانان محترم ساکن وبلاگهای رسمی و غیر رسمی می توانند در نوع مرگ یا قتل این بنده خدا اظهار نظر کنند، لیکن نفس عمل نشان دهنده چیز های خوبی نیست.)

نتیجه اخلاقی:

1.شهراد نشوید اصلا...

2. شهرادر شیراز نشوید حتی اگر مطمئن شوید که با حضرت کوروش ، داریوش ، کمبوجیه ، اردشیر و سایر وابستگان آن مرحومین ِ جنت مکان، محشور می شویدچشمک

3. می توانید هم امام جمعه نشوید (اختیار با خودتان است)

4. اگر امام جمعه شدید امام جمعه شیراز نشوید...

5. بنشینید یک گوشه ای و وبلاگتان را بنویسید. چکار دارید به این کارا...زبان

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۳٠ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin