مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

تو را با سردی سوزناک ساعت های شامگاهی می شناسم

تو را با هیمه ای و آتش گرم، با آدمیانی گرداگردت می شناسم

آدمیانی با دستانی سرد سرما زده

که دست های گشوده شان

شعله هایت را تمنا می کنند.

تو با سردیت می تازی اما... ! 

سوز سرمای جانکاهت

کومه های آتش و

خنده های کودکان و شادمانه ات

و آدم برفی هایی که از صفحه نقاشی ها

به روی حیاط یخ بسته پا می گذارند

اما دلشان لای دفتر کنار بخاری گرم، جا مانده است !

آه بهمن ! ماه من ! بهمن !

 

بهمن ماه سال 82(آخرین سال دانشجویی)

پ.ن:

١. مدت ها قبل یه بار یه پست نوشتم، موقع کلیک کردن دکمه "انتشار" متوجه شدم ای وای...

هرچی نوشتم پاک شد!

حوصله و وقت مجددی نداشتم که بخوام همه اونا رو دوباره بنویسم.بی خیاش شدم

٢. این ایام خیلی گرفتاری دارم، از پایان نامه نوشتمن بگیر تا هزار جور گرفتاری رنگاوارنگ ! 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٦ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin