مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

بیچاره «علی» مظلومترین پسر کلاسمان بود

یعنی یک سادگی هایی داشت که در نگاه اول آدم هوس می کرد دست بیاندازدش، اما وقتی باهاش رفیق می شدی می فهمیدی که خیلی دل پاک است و نباید آزرده خاطرش کنی.

القصه امتحانات ثلث اول تمام شده بود و معلم انشاء برگه های امتحانی مان را (یا همان انشاء هایی که نوشته بودیم را) آورده بود و به نظر می رسید که اساسی دلش پر بود.

خوب ٣ تا موضوع داده بود که به اختیار یکی از آنها را باید می نوشتیم.

حقیقتش یادم نیست که خودم کدام موضوع را انتخاب کرده بودم و اصلاً به جز موضوع مادر بقیه موضوعات چی بود؟

معلم انشاء عزیزمان که گفتم دلش پر بود، شروع کرد به گیر دادن به بچه های قد و نیم قدی که کلاس هفت و هشت (اول و دوم راهنمایی) بودند و هنوز نمی توانستند یک جمله درست و حسابی بنویسند !

فی المثل انشاء همین «علی آقای» دل پاک قصه ما را کشید بیرون و شروع کرد به قرائت فرازهایی از انشاء ایشان:

"مثلاً آقای علی.س برداشتند نوشتند: بهشت زیر مادران است" !!!

در یک لحظه بمب خنده در کلاس ۴٠-٣٠ نفره منفجر شد !

حالا آقا معلم نمی دانست همگام با بچه ها بخندد یا هنوز عصبانیت خودش را حفظ کند !

اما هرچه بود علی نتوانست تحمل کند و زد زیر گریه !!!

.

.

یادش بخیر

حالا علی،  مردی شده برای خودش، اما بچه های شروری مثل خودم، گاهی گریزی می زنیم به موضوع انشائش و تجدید خاطره می کنیم!

***

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٥ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin