مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

الهی !

راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر !!!

دست از دلم بداشتم ولی یادش از دلم دست بر نمی دارد.

سر از سریر سرورش دست بداشت و دل از معبد حضورش نه !

واژه ها را برای گفتن هجی می کنم. سبز می شود به یاد حضورش اما خزانش هنوز تلاقی خطوط مبهم بیهودگی است ! 

به یاد شعرهای دانشگاه می افتم و زمزمه می کنم:

خدای من!

دیگر تحمل هر روز دیدنش
و فرو خوردن واژه واژه‌‌ء
(دوستت دارم)
را ندارم.
مرا ببر
بگذار در اوج
و در رویای واهی دست یافتن
بمیرم...
که دیگر تحملش را ندارم...

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/۱۳ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin