مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

امروز می خوام از یه نفر صحبت کنم که اگه شعراش نبود، حرف هاش نبود دیوونه می شدم.

نه ! بذارید بگم دیوونه تر می شدم.

کسی که از دوران دبیرستان تا حالا (که داره 2-3 سال از فارغ التحصیل شدنم می گذره) وقتی شعراشو می خونم احساس می کنم یه حرف تازه ای را داره می گه ! یا شاید هم حرفی بوده که سالهاست رو دلم سنگینی می کرده و منم می خواستم اون رو بگم اما نمی تونستم یا نمی دونستم چه جوری !!!

 

اون زندگی منو نجات داد !!!

 

عشق رو بهم فهموند، و حالا زندگی رو ...

 

و اون استاد کسی نیست جز : فریدون مشیری

سال 79 وقتی به دیار باقی رفت اونقدر دلم غصه دار شد که اون سال رو به عنوان بدترین سال زندگی ام انتخاب کردم.

 

اغلب مردم ایشون رو با شعر "کوچه" می شناسن !

 

راستش الان می خوام یکی از اون شعرهای کوتاه ولی پر معناش رو بنویسم تا متوجه بشید چی می گم.

اگرچه شما خودتون استادید .

 

         با قلم می گویم

 

                   ای همزاد !  ای سرنوشت !

 

       هر دومان حیـران بازی های دوران های زشت !

 

                             شعرهایم را نوشتی، دست خوش !

 

                                   اشک هایم را  کجا خواهی نوشت ؟

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/۱۳ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin