مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

عمری گذشت و عشق تو از یاد من نرفت

دل، همزبانی از غم تو خوب تر نداشت

این درد جانگداز ز من روی برنتافت

وین رنج دلنواز ز من دست برنداشت

 ×××

تنها و نامراد در این سال های سخت

من بودم و نوای دل بینوای من

دردا که بعد از آن همه امید و اشتیاق

دیر آشنا دل تو، نشد آشنای من

 ×××

از یاد تو کجا بگریزم که بی گمان

تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم

با چشم دل به چهره خود می کنم نگاه

کاین صورت مجسم رنج است یا منم ؟

 ×××

امروز این تویی که به یاد گذشته ها

در چشم رنجدیده من می کنی نگاه

چشم گناهکار تو گوید که ” آن زمان

نشناختم صفای تورا “ آه ازین گناه !

 ×××

امروز این منم که پریشان و دردمند

می سوزم و ز عهد کهن یاد می کنم

فرسوده شانه های پر از داغ و درد را

نالان ز بار عشق تو آزاد می کنم.

 ×××

گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای

بنگر که غم به وادی مرگم کشانده است.

تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبین

ای بس حدیث تلخ که ناگفته مانده است .

 ×××

گفتم : ز سرنوشت بیندیش و آسمان

گفتی: ” غمین مباش که آن کور و این کر است “ !

دیدی که آسمان کر و سرنوشت کور

صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است ؟

×××××××××××××××××××××××××××××

زنده یاد فریدون مشیری

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٩ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin