مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

رنگ آسمان آبی خاکستری ! اصلا چه فرقی می کند رنگ هر روز خدا، رنگ هر روز میدان های شلوغ شهر، رنگ چهره های عروسکی دختران بزک کرده، رنگ تابلوهای شلوغ و درهم و برهم شهر !

و "من" رنگ همه روز خودم. نمی دانم شاید رنگ آن روزِ دلم، رنگ رُزهای قرمز میدان ولی عصر

و رنگ "نمی دانم" های... همیشگی...

او رنگ همه... اما بیشتر رنگ "سیاه" !

و عابرها ،  رنگارنگ !

...

کلامش آتشین

من : آرام و متین

او در پیچ و تاب سوال های بیهوده،

من: در تمنای بیان جمله ای "عشق آلوده..." !

او با من همچون دیگران...

و من با او همچون "جان" !

...

لختی گذشت

به سکوت سهمگینی پایان دادم،

تشویش را راندم

از عشق سخن ها دادم

...

در چشمانش"ترس" و در دستانش "لرز"

من از هردوی آنها در "درس" !!!

به حرمت معصومیتش و به حرمت حُبم، دستی به خطا نیالوده و کلامم به "ایمان" آلوده !

...

سالها می گذرد، او در انزوای تنهایی "خود خواسته"

من سر تسلیم  بر آنچه "او خواسته" ... 

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin