مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

راستش براي امروز در نظر داشتم يه مطلب ديگه اي بذارم اما صبح توي بانك منتظر نشسته بودم كه چشمم افتاد به اين مطلب داخل يه نشريه. حس كردم بايد خيلي جالب باشه. حالا تا نظر شما چي باشه ؟  :

زن در حالي كه سرش را به زير انداخته بود وارد مغازه اي شد و آرام به مغازه دار گفت:

شوهرم سخت بيمار است و نمي تواند كار كند و 6 بچه دارم، گرسنه و بي غذا در خانه مانده اند.

مغازه دار در حاليكه نگاهي به زن مي كرد، سعي داشت با رفتارش زن را متوجه كند تا هرچه زودتر مغازة او را ترك كند. در اين زمان مرد ديگري كه براي خريد به مغازه رفته بود وقتي متوجه حرفهاي زن و رفتار مغازه دار شد گفت: " اين زن هرچه لازم دارد، به او بده ، پولش با من".

مغازه دار براي اينكه اعتبارش را از دست ندهدگفت: "خودم هرچه لازم داشته باشد به او مي دهم"  و بعد گفت: ليست خريد داري ؟

زن دستان لاغرش را داخل كيف قديمي اش كرد و گفت اينجاست.

مغازه دار با پوزخندي گفت : ليست را بگذار روي ترازو ، به اندازه وزن آن هرچه خواستي ببر . زن چند لحظه مكث كرد و از درون كيفش يك تكه كاغذ بيرون آورد. چند لحظه گذشت تا نوشته اش به پايان برسد.زن كاغذ را روي كفه ترازو گذاشت. دريك لحظه فروشنده و مشتري با تعجب كفة ترازو را ديدند كه به پايين مي رفت. مغازه دار درحاليكه باورش نمي شد با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ديگر ترازو كرد. او آنقدر جنس در كفة ترازو گذاشت تا كفه ها كاملا برابر شد.

دراين لحظه او اجناس را به زن داد و با دلخوري و ناراحتي كاغذ را برداشت و به خواندن نوشته پرداخت. زن روي كاغذ، مايحتاج خود را ننوشته بود. او بجاي آنچه نياز داشت، تنها روي كاغذ نوشته بود : 
                   اي خداي عزيز ! تو از نياز من با خبري ، خودت آنرا بر آورده كن !

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/٢۸ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin