مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

ساعت : هميشه غروب !

من : هميشه خواب !

دنيا : در حال حركت !

تو : در حال رفتن !

و باز من : خواب ! بي خبر !

به اصرار من :

مهر : بي مهر !

آبان:  نامهربان ترين ماه عمر من !

آذر : آتش گرفته !

نه بس !

ديگر بس !

ديگر گريه نمي كنم. به خودم قول دادم گريه نكنم. دلم مي خواهد برگردم. يك بار ديگر برگردم به تمام صفحات زندگي ام، كه از تو پر است.

و تو را از برگ برگ زندگي ام بيرون بياورم.

بايد تطهير كرد برگ هاي مقدس روزهاي جواني ام را از آية شوم !

  -    عشقم ؟

-       نه ! هنوز مقدس است !

تو : نامهربان

***

بازهم كوچه گرد وخاك گرفتة روستا، تو هنوز يك دختر روستايي ساده.

تك دختر دبيرستاني معصوم !

چه عصمتي !

خودت هم مي داني، شومي حادثه از ورود تو به شهر گرگ ها بود !

افسوس به معصوميت گوسپندان !

مادرم كه اسم تو را مي آورد آتش به خرمن من مي زند. بيچاره چه مي داند چه كردي تو با من، با هستي ام ؟ با جواني ام ؟ با يك يك خاطره هاي به بغض نشسته كودكي ام ؟

خون مي خورم از خون خوردنت !

چه لقب با مسمايي شده !

- زالو !!!

گريه كردن را از خودم آموختم و فريب دادن را از تو !

لبخند را از خودم و نيشخند را از تو !

تمامي اطباء حكم به مجنونيتم دادند و من  فقط به قاب عكس خالي تو نگاه كردم و سكوت...

اصلا بگذار اين اطباء هرچه دلشان مي خواهد بگويند. من كه مي دانم چه ام است، ولي دردش را نمي دانم و جالبتر از من : اطباء هم نمي دانند !

چه شباهت بزرگي...

سرم درد مي كند. اسمم را تكرار مي كنم تا يادم بماند. يادت هست رفتم اسم تو را به مسوول ثبت نام كلاس ها بگويم اسم خودم را گفتم !

تو فقط خنديدي ، اما من هنوز دارم گريه مي كنم ...

-  چرا مسيح ؟

- يعني واقعا تو نمي داني ... ؟!!

واي ي ي ي ي ...

تكرار حرف هاي مكرر خسته ام مي كند.

من سرم درد مي كند...

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/٢ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin