مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

در حياط دانشكده زير گرما نشسته بود

مثل هميشه

تنها و سر درگريبان

الماني بود بر تصويري كه هميشه از ولايتش مي داد...

برگشتم به كلاس و همهء احساساتم را برايش مكتوب كردم.

و من خودم بودم،

شناسنامه اي كهنه و پيراهني از بوي پونه و پروانه هاي بنفش

حالا هنوز گاه به گاه سراغ گنجه كه مي روم،

 مي دانم تمام آن پروانه ها مرده اند.

حالا پيراهن چرك آن سالها را به در مي آورم.

مي گذارم رو به روي سهمي از سكوت آن سالها

و مي گريم و مي گريم و مي گريم

چنان بلند بلند كه باران بيايد...

حالا ديگر از هر نگاه نادرست و طعنه تاريك نمي ترسم

حالا به هر زنجيري كه مي نگرم بوي نسيم و ستاره مي آيد...

دويدم به طرف حياط دانشكده تا نوشته ام را هديه اش كنم

اما...

.

.

.

او رفته بود و تنها كتابش را جا گذاشته بود.

مثل كبوتر بال شكستهء يكي از قصه هايش كه توان همراهي با كوچ ايل را نداشت

در وارجا مانده بود.

پ.ن:

بازهم

زنده ياد حسين پناهي

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/٢ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin