مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

سر چها راه ایستاده ام منتظرم

بیشتر از آنکه خسته باشم مضطربم

ثانیه شمار ساعتم دیوانه وار دور خودش می چرخد.

آرام به صفحه سیاهش که مثل روزگارم سیاه است نگاهی می کنم و می گویم : عقربه کوچک ساده من ! تو هم از بد حادثه مثل خودم در سرگیجه های نامکرر  تکرار می شوی !

عابری می پرسد : ببخشید آقا ! اینطرف ها پارکی هم وجود دارد ؟

با سر تایید می کنم و با حرکت دست به سمت پایین اشاره می کنم !

دوباره می پرسد : نزدیک است ؟

با سر تایید می کنم.

می رود...  و میرود به دنبال قدم هاشان چشمانم که : چقدر به هم می آیند !

 غرق می شوم... ، 

با هوس سیگاری به خودم می آیم...

کسی که نیست ... اکسیژن را از خودم می دزدم با پُک های پیاپی سیگار لایتی که بوی ولایت را نمی دهد !

اصلا قرار نیست سیگار لایت بوی ولایت بدهد

قرار است سیگار باشد ... همین !

با خودم کلنجار می روم و با پاهایم به سنگریزه های کف پیاده رو   آماده باش می دهم !

 به خودم می گویم برای چه باید اینجا بایستم در حالی که هیچ کس قرار نیست منتظرش بمانم !

خودم را می زنم به بی خیالی و به سکوت کوچه پس کوچه های یوسف آباد...

سیگار دیگری خودش را به آغوشم می اندازد و از بوسه های من سرشار می شود

از بالای پل عابر بزرگراه کردستان خسته ، بی حوصله می گذرم.

حس خودکشی لحظه ای مرا به خود میخکوب می کند !

 

 

چراغهای ماشین هایی که با سرعت به سمت پایین می رود چقدر مرا به خودشان دعوت می کنند

صبر می کنم اول دلیل محکمی پیدا کنم تا بعد...

فقط این به ذهنم رسید که نه او ، و نه هیچ کس دیگر نخواهد فهمید عصبانیتم را از دست او که بخاطرش تن به چنین کاری دادم !

ماندنم را ترجیح دادم شاید برای انتقام ، شاید برای اثبات بی لیاقتیش !

به اولین کیوسک امیر آباد می رسم ، به پاکت تمام شدهء سیگارم نگاهی می کنم ، با عصبانیت مچاله اش می کنم : رفیق نیمه راه !

با ته مانده پول های ته جیبم می گویم : ببخشید ! یه بسته esse سبز !

سر کِیف می شوم !

 از کنار شمشادهای قد ونیم قد امیر آباد ، خیابان را گز می کنم و می آیم ...

گاه به گاهی با خنده ـ جیغ های دختران انتهای امیر آباد به خودم می آیم ، می روند و می روم به دنبال خودم !

رفیق تنهایی ام به خودم می خواند !

دست رد به سینه اش نمی زنم !

آرام باز می کنم بسته اش را ، بیرونش می آورم ، به آتشی مهمانش می کنم و به خلوتم ، مهمان می شود !

در گیر و دار خودم هستم تا به ایستگاه سرویس دانشجوها می رسم !

ایستگاه خودمان !

می نشینم...

ماشین ها را می شمارم تا به شماره ۲۹ می رسم و ناخودآگاه به یاد ۲۹ آبان !

اشتهایم می کشد برای فریاد بی امان...

حیف که داخل کوی نیستم !

احساس می کنم داخل کوی دنج ترین جای جهان برای فریاد زدن است ...

آی ...

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/۸ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin