مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

باز کن پنجره را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه، کنار هر برگ

شمع روشن کرده است.

***

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکباره آواز شده است.

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده است.

باز کن پنجره ها را،  ای دوست !

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت ؟

برگ ها پژمردند ؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد  ؟

***

هیچ یادت هست ؟

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با  تاک چه کرد ؟

با سر و سینه گل های سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد ؟

هیچ یادت هست ؟

***

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار  ببین

و محبت را در روح نسیم

که درین کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد !

***

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی ؟

بازکن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن !

.

.

زنده یاد استاد مشیری

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/٢۳ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin