مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

فریاد  زد چکاوک:

نوروز می رسد

تاک برهنه گفت:

گر جان به مژده تو فشانم روا بود

اما هنوز

سرمای بهمنی، نشکسته است

وین برف دیرپای

انگار تا ابد

بر فرق کاج پیر خانه نشسته است

آن کاروان شادی و گل از کدام راه

در این هوای سرد توان سوز می رسد ؟

***

بید کهن به رقص در آمد که : غم مدار !

تا من به یاد دارم، نوروز دل فروز

نوروز جاودانی

نوروز مردمی

در وقت خود شکفته و پیروز می رسد

هر جای این جهان که ز ایران نشانه ای است

در پیشواز نوروز

از شور و شادمانی

 از پرچم وچراغ

از سبزه وبنفشه، گل آذین و تابناک

جان پاک، خاک پاک

دل پاک، عشق پاک

چشمی به راه باشد مشتاق و بیقرار

کاین پنج روز زندگی آموز می رسد

***

دیروز را به خاطر بسپار و بازگرد !

.

.

.

زنده یاد استاد فریدون مشیری

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱۸ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin