مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

انگار که نه انگار متولد شدی !

چه فرقی می کند وقتی در خاطره هیچ کس نمانده که کی به دنیا آمدی ؟

حتی قابله روستا هم نمی داند.

خودش می گوید:

پسرم ! وقتی تو را به دنیا آوردم قرآن را بالای سرت گرفتم و خدا را شکر کردم.

می گویم : این تولد لعنتی من چه تاریخی، چه ماهی ، چه فصلی بود ؟

می گوید :

چه می دانم مادر جان !

تمام جوانان هم سن وسال تو را من به دنیا آوردم. نمی توانم به حافظه ام بسپارم !

نا امید می شوم...

به سراغ مادرم می روم و می گویم برای چه اول فروردین را در شناسنامه ام روز تولدم درج کرده اید حال آنکه می دانید من در این روز به دنیا نیامده ام !

می گوید : پدرت دوست داشت شناسنامه شما را اول هر سال بگیرد تا شماره شناسنامه تان یک رقمی باشد !

.

.

راست هم می گوید

شماره شناسنامه یک رقمی !

چیزی نمانده بود دو رقمی شود این عددی که به خاطرش روز تولدم را در ۳۶۵ روز  سال گم کرده ام !!!

به خودم می گویم : حالا چه فرقی می کند چه روز ی ؟ چه ماهی ؟ چه فصلی ؟

دست هایم را از زیر چانه ام بر می دارم به ساعتی که بالای سرم است نگاه می کنم و دقایق را می شمرم که بی مهابا به پیش می آیند تا سال را نو کنند !

من می شوم چند ثانیه بزرگتر از چند ثانیه قبل !

و طبق شناسنامه : یک سال بزرگتر !

چقدر زود !!!

به آیینه نگاه می کنم. انکار می کنم دو تار موی سپیدی که در همین اول جوانی روی سرم جا خوش کرده اند

می گویم :

موی سپید فام من مژده مرگ می دهد

از تو چرا نهان کنم ، زنده ام از برای تو !

.

.

یکی ته دلم قلقلکم می دهد :

هی ! حالا که همه مشغول جشن و سرور هستند تو می توانی همه اینها را به پای خودت حساب کنی !

یعنی چه ؟

معلوم است !

تمام این جماعت که مشغول شادی و سرور هستند به یمن میلاد تو ...

آ ه  . . .

***

ای روز گم شده در تمام روز های سال !

روزگارم را گم کرده ام برای تمام آنکه تمام من بود

غم نیست که گم شده ای

او که پیدای من بود به غارتم نشست !

تو پیدا شوی چه می کنی ؟!

.

.

.

پ.ن : خوشحالم که روز تولدم در ۳۶۵ روز سال گم شده !

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱۸ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin