مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

ای بهار !

ای بهار !

ای بهار!

تو پرنده ات رها

بنفشه ات به بار !

می وزی پر از ترانه

می رسی پر از نگار !

هر کجا که رهگذار توست

شاخه های ارغوان، شکوفه ریز !

خوشهء اقاقیا ستاره بار !

بیدمشک زرفشان

لشگر تو را طلایه دار !

بوی نرگسی که می کنی نثار

برگ تازه ای که می دهی به شاخسار،

چهرهء تو

در فضای کوچه باغ

شعر دلنشین روزگار

آفرین آفریدگار !

***

ای طلوع تو

در میان جنگل برهنه

چون طلوع سرخ عشق

پشت شاخه کبود انتظار !

***

ای بهار

ای همیشه خاطر عزیز !

عاقبت کجا ؟

کدام دل؟

کدام دست ؟

آشتی دهد من و تو را ؟

تو به هر کرانه گرم رستخیز

من خزان جاودانه پشت میز !

یک جهان ترانه ام شکسته در گلو

شعر بی جوانه ام نشسته ام روبررو

پشت این دریچه های بسته

 می زنم هوار :

ای بهار  ! 

ای بهار  !

ای بهار  !

.

    .

راستش رو بخواهید این عکس رو نمی دونم از کدوم وبلاگ برداشتم.

لذا از اون دوست محترم معذرت خواسته و اجازشون رو مفروض می دونم !

.

زنده یاد استاد فریدون مشیری

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢٤ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin