مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

***

: ‌ْ بچه ها صبحتان بخیر، سلام؛

درس امروز ما فعل مجهول است

فعل مجهول چیست می دانید ؟

نسبت فعل ما به مفعول است...  ْ

***

در دهانم زبان چو آویزی

در تهیگاه زنگ، می لغزید

صوت ناسازم آنچنان که مگر

شیشه بر روی سنگ می لغزید

***

ساعتی داد آن سخن دادم

حق گفتار را ادا کردم

تا ز ْ اعجاز ْ خود شوم آگاه

ژاله را زان میان صدا کردم :

***

:  ْ ژاله از درس من چه فهمیدی؟ ْ

پاسخ من سکوت بود و سکوت...

:  ْ ده جوابم بده ! کجا بودی ؟

رفته بودی به عالم هپروت ؟  ْ

***

خندهء دختران و غرش من

ریخت بر فرق ژاله چون باران ؛

لیک او بود غرق حیرت خویش

غافل از یاد اوستاد و از یاران

***

خشمگین، انتقامجو ، گفتم :

 ْ بچه ها گوش ژاله سنگین است !  ْ

دختری طعنه زد که : ؛ نه خانم

درس در گوش ژاله ْ یاسین ْ است ! ْ

***

بازهم خنده ها و همهمه ها

تند و پیگیر می رسید به گوش

زیر آتشفشان دیدهء من

ژاله آرام بود و سرد وخموش ؛

***

رفته تا عمق چشم حیرانم،

آن دو میخ نگاه خیرهء او

موج زن ، در دو چشم بی گنهش

رازی از روزگار تیرهء او

***

آن چه در آن نگاه می خواندم

قصهء غصه بود و حرمان بود

ناله یی کرد و در سخن آمد

با صدایی که سخت لرزان بود :

***

ْ فعل مجهول فعل آن پدری است

که دلم را ز درد پرخون کرد

خواهرم را به مشت وسیلی کوفت

مادرم را ز خانه بیرون کرد

***

شب دوش از گرسنگی تا صبح

خواهر شیر خوار من نالید

سوخت در تاب تب برادر من

تا سحر در کنار من نالید

***

در غم آن دو تن دو دیدهء من

این یکی اشک بود و آن یکی خون بود

مادرم را دگر نمی دانم

که کجا رفت و حال او چون بود... ْ !  

***

گفت و نالید و آنچه باقی ماند

هق هق گریه بود و نالهء او

شسته می شد به قطره های سرشک

چهره ء همچو برگ لالهء او

***

نالهء من به ناله اش آمیخت :

که : ْ غلط بود آنچه من گفتم ؛

درس امروز قصهء غم توست

تو بگو ! من چرا سخن گفتم ؟  ْ

***

فعل مجهول فعل آن پدری است

که تو را بی گناه می سوزد

آن حریق هوس بود که در او

مادری بی پناه می سوزد... ْ

..

.

.

سیمین بهبهانی

.

.

.

.

پ.ن ۱ : با تشکر از همه دوستان و معذرت از تاخیر به عمل آمده

پ.ن۲ : این شعر رو یک روز معلم ادبیات پیش دانشگاهی ما خوونده بود و قبلش گفته بود استادشون سر کلاس دانشگاه براشون خونده بود و زده بود زیر گریه.  راستش خودش هم موقع خووندن نتونست طاقت بیاره و اشکش در اومد !!!

پ.ن۳ :ممنون از بعضی دوستان مثل حمید آقای گل، هبوط (خانم معلم گل شیرازی) ، ساقی عزیز ، فاطمه خانم مهربون و آبجی محترمشون معصومه خانم ،  همشهری عزیز اهل قلم ، سمیرا خانم پر هیاهو !!! و .... که در نبود خودمون لطفشون کم نمی شه

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢٦ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin