مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

محمود علاقه داشت اول صبح که پا می شیم یه صبحونه دبش بزنیم و بریم دانشگاه.

اما من هیچوقت موافق نبودم. می گفتم لذت صبحانه به اینه که بری توی بوفه دانشکده بشینی، عباس آقا یه چای داغ قند پهلو بهت بده، تو هم مثل این فیلم های ایروونی بری کنار پنجره بوفه بشینی و توی حیاط دانشکده رو نگاه کنی و با لذت تمام چای رو (به قول بچه ها) هورت بکشی.

یادم می آد بچه های خوابگاه پایین همیشه از ما وقت بیشتری داشتن...

ما از امیر آباد تا دانشگاه همیشه خدا  نیم ساعت توی ترافیک بودیم.

اما بچه های خوابگاه پایین از خوابگاه تا دانشگاه ۲ دقیقه هم پیاده نمی رفتن !

رضا از دور صدامی زنه ؟

بعد از ظهر زود می آیی ؟

می گم : شاید...

عذرخواهی می کنه  و می گه اگه برام ممکنه براش غذای شب رو بگیرم.

مطمئنه که اگه نگه هم براش می گیرم اما شاید با خودش می گه کار از محکم کاری عیب نمی کنه ! بچه های اطاق رضا رو که می بینن اشتهای عجیبی برای خوردن پیدا می کنن ! خیلی وقت ها رو کتف هاش دنبال کوهان می گشتیم !  می گفتیم تو اینهمه می خوری کجا ذخیره می کنی ؟!

.

.

. 

هوای سرد پاییزی واسه من عاشق اون هم توی یه شهر غریب یه دنیای دیگه است.

دانشکده رو برای صدمین بار قدم می زنم، از داخل به بیرون، از بیرون به داخل، از بالا به پایین و از پایین به بالا...

یکی داره خودشو معرفی می کنه :

سلام. می تونم اسم شما رو بپرسم ؟

سلام.البته. اسم من : مسیح

- : خوب منم اسمم حسن ِ... بچه شیرازم...

ای ول...

پسر ساده و کم رویی به نظر می رسه. نمیدونم چرا خودش را اینجوری معرفی کرده!

آخر صحبت هاش گفت دیروز شما رو سر کلاس دیدم.

هرچی فکر کردم یادم نیو مد سر کدوم کلاس دیدمش ؟!

دست هام را زیر بغل می زنم با خودم می گم برای پیدا کردن دوست جدید باید خودخواهی رو کنار گذاشت.

چشمم به چند تا از دخترای کلاس می افته.

با خودم می گم اینا به چه چیزی می نازن ؟!

اینکه دانشجوی دانشگاه تهران شدن ؟!

مسخره است...

مگه ما نیستیم...

به یاد حرف محمد می افتم و اصل چهارساله !!!

منتتظرم چهار سال دیگه بشه...

***

حالا چهار سال از اون چهار سال گذشته !

دیروز حوالی ظهر بود که دلم برای بچه ها تنگ شد. می خواستم بزنم زیر گریه ...

برای این همه سال که همینجوری رفت ...

دیگر کمتر کسی از بچه ها رو می بینم

دلم برای خود ِ خودم تنگ شد !

دلم برای همکلاسی ها...

دلم برای دوستانم

همه اساتیدم...

همه و همه...

آبان که می شه، دلم برای همه می گیره

آبان فصل رویش دوستی ها بود برای من...

دلم می خواد برم حوالی خیابان انقلاب، حوالی خیابان ۱۶آذر ، حوالی دانشگاه، حوالی دانشکده، حوالی امیر آباد، حوالی خوابگاه...

آنقدر پرسه بزنم که از پا بیافتم

آی....

دوستی های مهربان آبان...

یادتان بخیر

.

.

.

پ.ن۱ : هشت سال پیش در چنین روز هایی زیباترین خاطرات را از پیدا کردن دوستان خوب رقم زده ام.

پ.ن۲ : هفت سال پیش درچنین روز هایی تلخترین خاطرهء زندگی را ...

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/٢٠ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin