مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

می خوام بزرگ بشم

بزرگتر از همه

بزرگتر از تو

تا گم نشم توی کوچه هایی که دیگه رنگ خاک و خاکروبه ندارن

گم نشم توی کوچه هایی که بوی یاس وحشی توش نپیچیده

گم نشم توی این همه غریبه هایی که چشماشون زل زل دنبال یه عروسک می گردن

می خوام اونقدر بزرگ بشم که دستات توی دستام گم بشه

می خوام اونقدر بزرگ بشم که وقتی دستت توی دستمه هیچ کی نتونه بهت چپ نگاه کنه

می خوام بزرگ بشم

بزرگتر از همه این غریبه ها

بزرگتر از خیال تو !

بزرگتر از روزی که دستت توی دستم بود و توی یکی از همین کوچه پس کوچه ها غریبه فنا کن دست من رو رها کردی ...

***

حالا که بزرگ شدم

می بینم تو چقدر کوچک بودی !

کوچک دوست نداشتنی من !

تو چقدر کوچک بودی !

کوچکتر از خیال خود !

کوچکتر از من !

***

کوچک

کوچ

کو

چ

ک

.

نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/۱۱ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin