مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

هوا سرد می شود و من گرم !

کوچه های یخ بسته را آرام پا می گذارم

هنوز ساعت هشت نشده

فدای سرت

بگذار قرن ها بگذرد

بگذار آنقدر کنار ایستگاه اتوبوس بایستم که قندیل ببندم با این سرمای استخوان سوز !

خوب می دانی که می مانم تا بیایی و می آیی مثل همیشه آنقدر دیر که خودت خجالت می کشی حرفی بزنی !

یادم نمی آید هیچگاه اعتراضی شنیده باشی از من  !

یادم نمی آید هیچگاه دلیلی برای تاخیرت شنیده باشم از تو !

می نشینیم و می خندم و می گویم: «آذر» رفت !

می گویی : قرار بود بماند ؟

می گویم نه !

مثل تو که نماندی و حالا به هزار حقه می آیی و می نشینی و برای ته دل خودت توجیهی پیدا می کنی :

که چرا حالا اینجایی !!!

می گویم دیشب بیدار بودم !

می گویی : امشب شب یلداست، تو دیشب بیدار بودی ؟! اصلا مگر شب قدر بود که بیدار ماندی ؟

می خواهم بخندم اما گریه ام می گیرد

می گویم یلدا !؟

من هر شب برای خودم دنیایی دارم

من هر شب برای خودم شب قدر دارم

من هر شب برای خودم یلدایی دارم

دستان کرخت و انگشتان بی حسّم را سعی می کنم وادار کنم تا سوغاتی مشهد را از کیف خارج کنم.

انگشتانم به گریه می افتند و آتش می طلبند !

درونم هرم ناباورانه ای دارد و وجودم را می سوزد

اما دستانم بی اختیار می لرزند

***

یک ساعت به هر نکبتی  بود می رود

و من ساعت ها به این فکر می کنم :

.

.

.

کاش از اول آشنایی ها نبود !

.

.

پ.ن۱: شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما**بسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آرد

پ.ن۲: شب یلدا ـ که گذشت ـ بر شما مبارک

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۱ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin