مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

                                           

 
 

قفسی پر از مرغ و خروس های خصی و لاری و رسمی و کله ماری و زیره ای و گل باقلایی و شیربرنجی و کاکلی و دم کل و پاکوتاه و جوجه های لندوک موفنگی کنار پیاده رو لب جوی یخ بسته ای گذاشته بود. توی جو، تفالهء چای و خون دلمه شده و انار و آب لیمو و پوست پرتقال و برگ های خشک و زرت و زنبیل های دیگر قاتی یخ بسته شده بود.
لب جو نزدیک قفس گودالی پر از خون دلمه شدهء یخ بسته که پر مرغ و شلغم گندیده و ته سیگار و کله و پاهای بریده مرغ و پهن اسب توش افتاده بود.
کف قفس خیس بود. از فضلهء مرغ ، فرش شده بود. خاک و کاه و پوست ارزن قاتی فضله ها بود.
پای مرغ و خروس ها و پرهایشان خیس بود. از فضله خیس بود. جایشان تنگ بود و همه تو هم تپیده بودند. مانند دانه های بلال به هم چسبیده بودند. جانبود کز کنند. جا نبود بایستند. جا نبود بخوابند پشت سر هم ، تو سر هم نوک می زدند کاکل هم را می کندند.
جا نبود. همه تو سری می خوردند همه جایشان تنگ بود همه سردشان بود.
همه گرسنه شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند و هیچکس روزگارش از دیگری بهتر نبود.

 
آنهایی که پس از تو سری خوردن سرشان را پایین می آوردند و زیر پر و بال و لای پای هم قایم می شدند، خواه ناخواه نوکشان تو فضله های کف قفس می خورد. آن وقت از ناچاری از آن تو، پوست ارزن ور می چیدند. آنهایی که حتی جا نبود نوکشان به فضله های ته قفس بخورد، به ناچار به سیم دیواره قفس نوک می زدند و خیره به بیرون می نگریستند. اما سودی نداشت و راه فرار نبود. جای زیستن هم نبود. نه نوک غضروفی و نه چنگال و نه قدقد خشم آلود ونه زور وفشار ونه توسرهم زدن راه فرارنمی نمود. اما سرگرمشان می کرد. دنیای بیرون از انها بیگانه و سنگدل بود. نه خیره و دردناک نگریستن و نه زیبائی پر و بالشان به آنها کمک نمی کرد.
تو هم می لولیدند و تو فضله خودشان نوک می زدند و از کاسهء شکسته کنار قفس آب می نوشیدند و سرهایشان را به نشان سپاس بالا می کردند و به سقف دروغ و شوخگن و مسخرهء قفس می نگریستند و حنجره های نرم و نازکشان را تکان می دادند. در آن دم که چرت می زدند همه منتظر و چشم به راه بودند. سرگشته و بی تکلیف بودند. رهایی نبود.
جای زیست و گریز نبود. فرار از منجلاب نبود. آنها با یک محکومیت دستجمعی در سردی و بیگانگی و تنهایی و سرگشتگی و چشم به راهی برای خودشان می پلکیدند.
به ناگاه در قفس باز شد و در آنجا جنبشی پدید آمد. دستی سیاه سوخته ورگ درآمده و چرکین و شوم و پینه بسته تو قفس رانده شد و میان هم قفسان به کند و کو درآمد.
دست با سنگدلی وخشم و بی اعتنائی در میان آنها به درو افتاد و آشوبی پدیدار کرد.
هم قفسان بوی مرگ آلود آشنائی شنیدند. چندششان شد و پرپر زدند و زیر پر و بال هم پنهان شدند. دست بالای سرشان می چرخید و مانند آهن ربای نیرومند آنها را چون براده آهن می لرزاند. دست همه جا گشت و از بیرون چشمی چون "رادار" آن را راهنمائی می کرد تا سرانجام بیخ بال جوجه ریقونه ای چسبید و آن را از میان بلند کرد.
اما هنوز دست و جوجه ای که در آن تقلا و جیک جیک می کرد و پر و بال می زد بالای سر مرغ و خروس های دیگر می چرخید و از قفس بیرون نرفته بود که دوباره آنها سرگرم چریدن در آن منجلاب و تو سری خوردن شدند. سردی و گرسنگی و سرگشتگی و بیگانگی و چشم به راهی به جای خود بود. همه بیگانه و بی اعتنا و بی مهر، بر بر به نگاه می کردند و با چنگال خودشان را می خاراندند.
پای قفس، در بیرون کاردی تیز و کهن بر گلوی جوجه مالیده شد و خونش را بیرون جهاند. مرغ و خروس ها از تو قفس می دیدند. قدقد می کردند و دیواره قس را نوک می زدند. اما دیوار قفس سخت بود. بیرون را می نمود اما راه نمی داد. آنها کنجکاو و ترسان و چشم به راه و ناتوان به جهش خون هم قفسشان که اکنون آزاد شده بود نگاه می کردند. اما چاره نبود. این بود که بود. همه خاموش بودند و گرد مرگ در قفس پاشیده شده بود.
همان دم خروس سرخ روی پر زرق و برقی نوک خود را توی فضله های شیار کرد و سپس آنرا بلند کرد و بر کاکل شق و رق مرغ زیره ای پاکوتاهی کوفت. در دم مرغک خوابید و خروس به چابکی سوارش شد. مرغ تو سری خورده و زبون تو فضله ها خوابید و پا شد. خودش را تکان داد و پر و بالش را پف کرد و سپس برای خودش چرید. بعد تو لک کرد. کمی ایستاد. دوباره سرگرم چرا شد.
قد قد و شیون مرغی بلند شد. مدتی دور خودش گشت. سپس شتابزده میان قفس چندک زد و بیم خورده تخم دلمهء بی پوست خونینی تو منجلاب قفس ول داد. در دم دست سیاه سوخته رگ درآمده چرکین شوم پینه بسته ای هوای درون قفس را درید و تخم را از توی آن گندزار ربود و همان دم در بیرون قفس دهانی چون گور باز شد و آنرا بلعید. هم قفسان چشم به راه، خیره جلوی خود را می نگریستند.
 
 

 


صادق چوبک

 

 

 

 

 

 

 


 

پ.ن۱ : فکر می کنم اونائی که داستان های صادق چوبک رو نخوندند خیلی از زندگی عقبند !
پ.ن۲ : اگر تا آخر عید نتونستم دوباره آپ کنم، پیشاپیش این عید باستانی رو خدمت همه دوستانم تبریک می گم
پ.ن۳ : خیلی دلم برای همه شما تنگ می شه. اما سعی می کنم حداقل یکبار دیگه آپ کنم

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/٧ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin