مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

کوتاه و مختصر می گویم
همیشه از آپ کردن در محیطی که برام آرامش نداشته باشه گریزان بودم و هستم.
اصلا حتی ای میل هام رو هم چک نمی کنم.
اما این بار اومدیم یه جایی که آرامش رو باید خودت برای خودت ایجاد کنی
همین ...
وگرنه موضوعات زیادی هست که می تونه و می خواد آرامشت رو بهم بزنه !!!
***
هفته پیش بود که دوستان خبر دادن می خوان برامون بلیط پرواز به زاهدان رو بگیرن
خوشحال بودم.
چون از استان سیستان و بلوچستان فقط شهر چابهار رو دیده بودم و حالا می شد در کنار اون همه مشغله کاری ، زاهدان و زابل رو هم دید
جدای از همه حرف و حدیث هایی که در مورد این شهر و کلاً استان گفته می شد و می شه ، خیلی دلم می خواست این استان رو ببینم.
و حالا این فرصت پیش اومده...

خوب اتفاق جالبی در انتظار بود.
بعد از برگشتن از مشهد فقط تقریباً کمتر از هفتاد و دو ساعت فرصت استراحت و پرداختن به کار های دیگه بود تا بیایم زاهدان
حوالی سه بعد از ظهر دیروز (سه شنبه ) وارد فرودگاه شدیم.
بعد از گرفتن کارت پرواز با یکی از اساتید و بزرگواران همسفر خود ، در حال گپ و گفت از همه جا بودیم که یک لحظه میخکوب شدم !
یکی از اساتید دانشگاه که تمامی درس های حقوق تجارت رو با ایشون گذروندم ، با چهره ای بسیار فرتوت تر از اون سال های دانشجویی خودمون دیده بودمش
به پیشنهاد دوست همراهم و در حالی که دیگه روی یکی از صندلی های انتظار نشسته بود به طرفش رفتم، بغلش کردم و حسابی تحویلش گرفتم و انصافا ایشون هم همانطور که انتظار داشتم مثل سابق با روی گشاده و مهربانانه من رو پذیرفت !
چند تا سوال ازم پرسید تا بتونه به ذهنش فشار بیاره که من رو به جا بیاره
وقتی خودم رو معرفی کردم ، با ته لهجهء شیرین ترکی گفت :
آها ا ا ...
بله... بله... کاملا شما رو شناختم
و بعد از مدت کوتاه از ایشون خداحافظی کردم
.
.
اما این رو کاملا مطمئنم که ایشون اصلا من رو به جا نیاورد. و فقط به خاطر این حرکتم بهم کاملا احترام گذاشت !
علت اینکه می گم من رو نشناخت این بود :
اصولا بنده به دلیل مشکلات و عذر ها و بهانه هایی که همه دانشجویان برای غیبت های خودشون دارن ، تمام درس هایی که با این استاد عزیز گذراندم رو دو خط در میون می رفتم
و مطلب دیگه اینکه
در یکی از همین کلاس هایی که کاملا اتفاقی حضور داشتم ، یکی از دانشجویان سال ماقبل ، در نیمه های کلاس درس وارد شد و از استاد تاییدیه ای خواست.
ایشان سوال خیلی کوتاهی از دانشجو پرسید : شما دانشجوی من بودید ؟
دانشجو : اختیار دارید استاد !
سال گذشته بنده دانشجوی شما بودم...
بنده رو به جا نمی آرید ؟!
استاد هم با اعتماد به نفس بسیار بالا گفت :
بله خاطرم هست شما از دانشجویان بسیار موفق من بودید
(این در حالیست که دانشجو درس این استاد رو با نمره ۱۳ گذرانده بود ، در حالیکه این استاد بزرگوار نمرات کمتر از ۱۵ نداشت )
دیروز از دیدن استاد خودم ، که حالا خیلی شکسته تر از اون سالها شده بود، هم خیلی خوشحال شدم و هم ناراحت
از دیدنش و احترامی که بهم گذاشت، احساس مسرت و خوشحالی داشتم
و از شکسته تر شدن و فرتوت شدنش بسیار ناراحت و دلتنگ

راستی تا یادم نرفته : این استاد عزیز همیشه یک جک رو برای رفع خستگی دانشجو ها تعریف میکرد

و ما که بیش از هفت هشت بار اون رو از زبان ایشون (با لهجهء ترکی) شنیده بودیم

دیگه فقط با خندیدن بسیار دوست داشتنیش می خندیدیم و اون جک :

روزی مردی به میوه فروشی می ره و می بینه روی شیشه مغازه یه کاغذ چسبیده که مثلا نوشته :

پرتقال - هزار تومان

سیب - هشتصد تومان

انار - هزار تومان

و غیره

مرد رو به مغازه دار می کنه می گه : جناب ! می شه دو کیلو از « و غیره» بدین ؟!


.
.
.
 و اما ااز قرار معلوم فردا نیز عازم زابل خواهیم بود


.
.


.
.
پ.ن ۱ : روز بزرگداشت فردوسی بر همه ایران دوستان گرامی باد
پ.ن ۲ : باور کنید نمی دونم سوغات اینجا چیه ؟! وگرنه برای همه دوستان ۲کیلو جنس اصلش رو می آوردم

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢٥ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin