مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

گرچه خوانندگان بهتر می دانند که حقیر زیاد رغبتی به ذکر شرح خاطرات و خطرات سفر ها و ماموریت ها ندارم ، اما نمی دانم چرا سفر به استان سیستان هنوز از ذهنم پاک نشده و  احساس می کنم باید بعضی چیز ها را گفت  !

.

.

و اما زابل :

روز پنج شنبه ساعت 4 صبح بیدار شده تا برای جلوگیری از گرمازدگی و حرکت زیر آفتاب داغ ، زودتر به راه افتاده باشیم

با تاخیر نیم ساعت همراه محترم ، حرکت کردی.م بین راه  کنار یادمان شهدای تاسوکی ، اندکی توقف کردیم تا فاتحه ای بخوانیم. از همان روز اول که وارد استان شدیم دایما" از این واقعه می گویند و حالا رسیدیم همانجایی که شرح ماجرایش را کرارا" شنیده بودم. دم دمای طلوع آفتاب بود و احساس غریبی داشتم. انگار...

  بالاخره ساعت 8 رسیدیدم زابل

از همه جالبتر آنکه استاد محترمی - که نقل اقوالش در پست قبلی ذکر شد - را دوباره زیارت کردیم. در جواب سوال من که  : اینجا چه می کنید ؟ فرمودند :

استاد پروازی هستند و در هفته یکبار به اینجا می آیند !!!

چهرهء تکیده اما دوست داشتنی اش اینبار مرا به یاد تکیه کلام همیشگی ام می اندازد که :

اگر عضو تیم ملی بود ، با این انرژی حتما " به جام جهانی راه پیدا می کردنیشخند !

.

.

در کنار مسئولین به صرف صبحانه پرداختیم و بعد جلسه و بعد بازدید منطقه ای !

زیر گرمای نفس گیر زابل ، انصافا" حتی بازدید از پروژه های در حال اجرا نیز نیاز به حوصله  داشت چه رسد آنکه ببینی افرادی با تمام  انرژی مشغول تلاش و کارند !!!

.

بازدید از فضا های چاه نیمه و عملیات رفاهی - علمی - پژوهشی اجرا شده در کنار نقطه صفر مرزی ، تصویر ذهنی مان را از  شهر زابل 180درجه تغییر داد !

چاه نیمه
.

دمای هوای 45درجه  انتظار زیادی را برای ما بوجود نمی آورد اما دیدن هکتار ها نهالستان انگور ، و چندین هکتار  یونجه و گندم (که عموما" مخصوص نقاط سرد و کوهپایه است) از حیرت آور ترین مواردی بود که هنوز هم هضم آن برای ما مشکل است !

.


پس از یک روز کاری فشرده ، که می بایست به گفته خود مسئولین پیش از غروب افتاب خودمان را به زاهدان می رساندیم ، حوالی ساعت 5-4 از زابل حرکت کردیم در حالیکه سوغاتی باورنکردنی را به تحفه داده بودند :

خیار و گوجه ! آن هم مخصوص زابل !

حتما می دانید که این محصولات دستچین اولین محصولات خیار و گوجه کشور محسوب می شوند  و همینطور است انگور  ؛ که در اول خرداد ماه کاملا" برداشت می شود. درحالیکه فصل برداشت انگور عموما" شهریور و مهر  است !

.

.

{حالا نگویید چقدر شکمو هستم ها ا ا ، اینها را می نویسم که گمان نکنید زابل فقط زمین لم یزرع دارد {

راستی این خیار و گوجهء هدیه شده هم ، از طرف ما به کارکنان و کارگرانی که این یک دو روزه به آنها زحمت داده بودیم تقدیم گردید

.

.

در راه برگشت:
 
گرچه نتوانستیم به کوه خواجه سری بزنیم اما دیدار از شهر سوخته هم که آرزوی دیرینه من بود حاصل شد. شهری که بازهم دیدنش تصورات قبلی ذهنم را به هم زد، چراکه تصور ذهنی من بر آن بود که الان با شهری مواجه خواهم شد که تماما سوخته است و خاکستر و سیاهی و ...

اما عکس هایش را که می بینید :

 

حوالی ساعت 8-7 غروب به استراحتگاهمان در زاهدان رسیدیم

واقعا"  که قدر نعمت " خواب " و " آب " را تا در مضیقه نباشی نمی دانی !

به هر دوی آنها شدیدا" احتیاج داشتم

اما پس از خوردن یک بطری کامل آب معدنی ، دوستان و همراهان قبول زحمت فرموده و ما را برای صرف شام به "براسان" بردند که در شهر زاهدان و در اینچنین منطقه ای ، وجود چنین فضایی که فقط باید ببینید تا باور کنید ، غیر منتظره است !

.

و سپس خواب نوشین شامگاه رحیل ، در زاهدان شدیدا" بر من مستولی شد

.

حالا که تهرانیم و فراخواندند ما را برای عزیمت به نقطه ای دیگر از این مملکت پر گهر .

والسلام

.

000000000000000000000000000000000000000000000هورا000000000000000000000000000000000

پ.ن۱ :

چقدر دلم شیر محمد اسپندار می خواهد. یاد جشنواره فرهنگ استان ها به خیر !

پ.ن۲ : برد  تیم پرسپولیس را  به  جناب قطبی باید تبریک گفت ، چون فکر می کنم استیل کامل یک مربی تمام عیار را دارد . کاش امثال چنین مربی با شخصیت و با فرهنگی را بتوانیم در فوتبالمان بیشتر داشته باشیم

 

و عکس جالب :

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۳٠ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin