مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

هنوز هم سال که نو می شود، یاد تو می افتم.

اصلا هر روز هر سال که می شود یاد تو می افتم.

اسم امتحان که می آید یاد تو می افتم.

اسم مدرسه که می آید یاد تو می افتم.

اسم ماه رمضان؛ اسم مکبّر نماز جماعت؛ اسم کعبه؛ اسم منظومه شمسی و سیاره ای به نام ناهید...!

می بینی ؟ زندگی من فقط رنگ تو را به خود گرفته.

 از هر کوچه ای که می گذرم تو به یاد من می آیی حتی کوچه علی چپ !!!

 و چه راحت وقتی تنهایم گذاشتی؛ رفتی در تنهایی کوچه علی چپ...

بی هیچ جوابی!!!

می فهمم. درست است به تو که می رسم باید قیافه آدمهای ابله را به خودم بگیرم اما... !

می دانی ؟ :

آدمی را که خوابیده می توان بیدار کرد اما آدمی که خودش را به خواب زده هرگز !!!

کاش خوابم می برد آن لحظه که می خواست زمان مرا عاشق تو کند.

کاش خوابم می برد آن لحظه که زمین می خواست مرا با تو چهره به چهره کند !!!

آرام از من ؛ از خاطراتمان دست شستی و با پای جفا رفتی !

من هنوز همه چیز را که می بینم یا تو می افتم:

 خیابان بهار؛ خوابگاه دانشجویی؛ کتاب روانشناسی؛ باغ طهران؛ خیابان جمهوری؛ سربازی؛ بلیط اتوبوس؛ نیمه شعبان؛

من می مردم برای خنده های تو !

خندهای مکرر تلفنی ! یادت هست ؟!

من می مردم برای نگاههای دزدکی از زیر چادرت !

من می مردم برای دعوای زرگری !

وقتی رفتی همه چیز رنگ پائیز به خودش گرفت.

حتی اولین صفحه دفتر خاطراتم که آنرا با نوشتن ٫٫شکوفه های گیلاس ،، مزین کردی !!!

و هنوز به یاد آخرین جمله ای که برایت از شاعر دانشکده نوشتم می افتم:

وقتی برگهای پائیزی را زیر پایت له می کنی

                                                   به یاد من بیافت !!!

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٢٥ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin