مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

سه شنبه هنوز آخرین آپ تمام نشده بود که تلفن زنگ خورد و احضار شدیم به سفری به...

تا به مقصد اولیه برسیم ساعت به حوالی ٣ صبح نزدیک می شود

هنوز استراحت نکرده ساعت ۵ بیدار باش را می زنند

دوباره حرکت آغاز می شود

این بار  پر  تعداد

سفری عالی

جنگلهای بین راه و ساحل دریا

سفر چهارشنبه به جنگل سی سنگان فوق العاده بود

گشت و گذار و دیدن جاذبه ها تا جمعه همه ما را نگاه می دارد

- جز رفیق نا رفیق نیمه راه همیشگی مان را ، که البته بی دلیل ترکمان می کند-

حوالی ساعت آفتاب داغ و شرجی ظهر  جمعه ء خطه سبز شمال می شود که دوباره حرکت آغاز می گردد

از اکثر عکس های در حال حرکتی که می گیرم، خودم هم لذت می برم ، همراهان نیز بیشتر از من

دوباره اطراق می کنیم در لابلای درختان به هم تنیده و افراشته ء جاده همیشه سبز  کیاسر

پس از اطراق مجدد شب غالب میشود و ماه که هلال کامل است عروس آسمان میشود

کاروان همراه پس از رسیدن به مقصد، توشه بر زمین می گذارند

و من فرصت غنیمت شمرده استراحتی کوتاه می کنم

خستگی بی نهایت را خواب کوتاه چاره ساز نیست

از بهر تدارک سفر  وسایل را جمع می کنیم

و  باز حرکت آغاز می شود

چشمانم خون آشامیده !

" رجعت به تهران به اندازه کافی کلافه کننده است "

- با خودم می گویم - حالا که گوشه ماشین کز کرده ام چونان معتادان

از اینکه رانندگی نمی کنم تا خیل عظیمی از مسافران در جاده مانده را نجات دهم خوشحالم

حوالی تهران راننده مسیر هایی را می پرسد که گاه درست و گاه از فرط خستگی نادرست می گویمش

به مقصد می رسیم در حالی که ساعت طلوع صبح سحرگاهی را حمله ور می شود

در گرگ و میش صبح و تاریکی قصد بیداری می کنم تا خواب نمانم

خواب نوشین بامداد رحیل می رسد مرا

ناگهان می پراند مرا صدایی از خواب

و من سراسیمه از ساعت ٨صبح

به جمع آوری تدارکات سفر

و دوباره آغاز می شود

ترمینال غرب تعاونی عصر ایران

نزدیکترین ساعت حرکت ؛ ساعت ١٠

ناچارم می کند به صبر و دعوت به صبحانه ای ساده

با سروصدای غریب مسافران بیداری به سویم سوق میگیرد

هرم ناباورانه گرمای همدان آنقدر برایم غریب بود که احساسی اشتباه مرا فرا گیرد

که مبادا شهر و دیاری دیگر است اینجا که فرود آمده کشتی در تلاطم مداوم خستگی ام

شاید از سر خواب آلودگی مفرط ، و هجوم مسافران به خروج، مرا نیز به اشتباه انداخته باشد

صدای گرم آشنا و منظره ثابت و دیر آشنای اطراف مرا از ادامه احساس ناخوشایند باز می داردم

به مهمانسرا رسیده و تمامی تعارفات ناهار و پذیرایی را پس می زنم تا فقط کمی بر روی زمین مسطح بیارامم

صدای زنگ تلفن مدام در گوشم همچون صدای بازار مسگر ها می پیچد و  آزارم می دهد

پاسخ می دهم و یکباره بدون هرگونه سوال و جواب به سراغم می آیند و می برندم

شاه داماد حالا حسابی سرش شلوغ است

و من در خیل جمعیت تنها

و او به دنبال امورات

دقیقتر که حساب می کنم

می بینم ۴ساعت دیگر سر پا نگهم داشته اند

حالا می فهمم چرا سرباز ها از دیده بانی و نگهبانی در گریزند

خبر قافلگیرانه ای می گوید شاه داماد و آنگاه عزم ، جزم کرده برای خرید کراواتی زیبا


"ساقدوشی" هم امر خیری است حتما" برای مجرد خجالتی متحیری که در رسم و رسوماتشان نبوده تاکنون 

حوالی ساعت ٢ نیمه شب است و من تمام سلول هایم خواب را فریاد می کنند و ای دریغ از همراهان

تا سرم را به بالین برسانم ساعت ٣ را نشان می دهد و نگرانی از جلسات ساعت ٩ تا ١۴

و باز خواب نا آرام و قطار تمام حوادث این چند روز از جلوی چشمان خسته ام در گذر

طبق پیش بینی با تاخیر ٢ ساعته به جلسه هماهنگ نشده می رسانم خودم را

تعدادی از جلسات و پرونده ها و گفتمان ها را تا ساعت ١۴ پایان می برم

و با خستگی هرچه  تمامتر از همه چیز به استراحتگاه می رسم

اتمام استراحت نیم ساعته با صدای بانگ تلفن در ساعت ١۵

و اخبار عصرگاهی تلویزیون و مرگ تلخ شکیبایی

تاثرم فایده ندارد، همچون تاثرم در مرگ پناهی

صدای پای آب در ذهنم پر تکرار می شود

از حقیقت مرگ تلخش می گذرم

دوستان بر سرای در ایستاده

باز آغاز حرکت برای پیوندی تازه

خستگی ام را کسی نمیداند

بیداری و بر پا ایستادن تا ساعت ٣ بامداد

کاش خواب را مجالی بود فقط برای ساعتی

بالاخره ساعت ۴ صبح خاموشی بر ما سایه می افکند

- البته باید گفت با خدعه ای از میزبان محترم به میهمان ثالث -

و باز هم تاخیر در جلسات با آغاز روءیت آفتاب در حوالی ساعت ٩

حسی پنهان می گوید این چند روز را کتابی در آورم با نام "روز ها در جلسات و شب ها در عروسی"

هوای سرد شده همدان احساس مطبوعی فراهم می کند و کشف سرنخی از یکی از خوانندگان قدیمی وبلاگم نیز هم

دیدار با ارباب رجوعی در نزدیکی آرامگاه  شیخ الرئیس، ابوعلی سینا نیز می تواند خاطره ای جالب باشد

و دریافت کتابی هدیه درمورد  کوروش کبیر  و اسکندر مقدونی از دکتر اقبالی استاد مشهور همدانی

بلاخره تلافی می کنم تمام کم خوابی های ۴ روز اخیر را با تمام قوا از ساعت ١٩ تا ٧ صبح فردا

طبق بر نامه ریزی سه شنبه آخرین روز حضور در این شهر زیباست و باید رخت بر بست

آخرین جلسات کاری تا ساعت ١٣ به طول می انجامد و آنگاه

دیدار با تازه به جرگهء متاهلین پیوسته

خریدی کوتاه و گشتی کوتاهتر

تدارکات سفر مهیا

هماهنگی با داماد اخیر برای عروسی آتی در بیجار

وداعی گرم با دوستان ، بازگشت به تهران  و ذهن در فکر نوشتن داستان

چهارشنبه با انبوهی از سوغات و هدایایی گونه گون برای همکاران و بار گذاشتن دیزی در قابلمه سفالی

حالا هم ساعتی است که از هماهنگی برای آغاز مسافرتی دیگر می گذرد و فردا را چشم در راهم...

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

پ.ن١ : این بود  خلاصه ای از سه شنبه قبل تا چهارشنبه ء حال !

پ.ن ٢ : به مسعود عزیز (یار همیشه همراه دانشگاهی) و همسر محترمش این پیوند فرخنده را تبریک می گویمقلب

پ.ن٣ : به محمود عزیز (یار همراه دانشگاهی ) و همسر محترمش فعلا تبریک نمی گویم تا فردا به عروسی شان برسم بعد...نیشخند

پ.ن ۴ : در بامداد تابستان همین چند سال پیش بود که خبر مرگ حسین پناهی را از زبان روزنامه ای باور نمی کردم  و در عصر تابستانی دیگر مرگ خسرو شکیبایی را...


پ.ن ۵ : سفر فردا به بیجار است و می خواهیم برویم و اگر خدا بخواهد برگردیم و آپ خواهیم کرد بعد از آن...

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin