مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

سوز سردی است

تمام کوچهء خاکی را تند  قدم می زنم

چقدر دلم برای برگ های زرد هراسان گوشه و کنار کوچه نگران است !

چاره ای نیست ، زیر لب می گویم: تقدیر این است !

احساس می کنم چشمی در تعقیب من است

یا شاید نگاهی از پشت پنجره

می خواهم بر گردم

اما می ترسم !

به بی خیالی می زنم خاطر آشفته ام را...

اما کنجکاوی دست از سر دلم بر نمی دارد

به هوای خواندن اطلاعیه ترحیم چسبیده به دیواری سرم را تا منتهی الیه کوچه بر می گردانم !

هیچ کسی نیست

مطمئن می شوم که کسی مرا نمی پاید !

بی درنگ سرم را برای اطمینان کامل بر می گردانم

اوه خدای من

یکباره دلم می ریزد...

چونان دختران جوانی که نام خواستگار را بشنوند...

سرم را با خجالت بر می گردانم

پاسخ سلامش را نمی توانم بگویم ، جویده -  ناجویده پاسخ دست و پا شکسته ای را تحویلش می دهم !

نزدیکتر از آن بود که بتوانم در منتهی الیه کوچه ببینمش !

امان از آن کفش های قهوه ای !

کاش ترس توام با شرمم را کمی بیشتر جدی می گرفتم

قدم هایم را کند می کنم آنقدر که بتواند دور شود

آنقدر دور ، که کسی نبیند ما از خیابانی که ما را به ناگزیر در مسیر هم قرار داده است می گذریم !

              

***

حالا می بینم آنقدر آهسته رفتم که او رفت !

و در لابلای روز و روزگار خویش گم شد !

و من که گم شدم در سطر های نوشته و نانوشته زندگی ام !

و همچنان زهر تنهایی را می چشم...

برخلاف میلم می گویم :

چاره ای نیست ، تقدیر این است !!!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۱٤ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin