مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

قربانت بروم

خودت را ناراحت نکن

نگرانی من هم بر طرف می شود !

فدای چشمانت !

من خودم قول می دهم که بار دیگر که ببینمت ، فقط بخندم آنقدر که حرصت بگیرد !

امروز دلم می خواست آنقدر نگاهت کنم که نمکدانها برای چشمان حسودان کم بیاورند !

قربانت بشوم

تو فقط کمی بخند

من خودم قول می دهم دنیا را

نه !

اصلا" همه آنچه که در همین منظومه کوچک شمسی که می شد روی کتاب جغرافی کلاس پنجممان آنرا در یک صفحه کوچک کاهی دیدیم ، برایت مهیا می کنم !

قربانت بشوم

آرام رفتی

و ندیدی که من چطور برای دوستانم فیلم بازی کردم که اصلا برایم مهم نبودی !

باورت نمی شود

میثم و مهدی از طرز نگاه بی خیالی ام باورشان شده بود که...

نه شاید هم نفهمیده باشند !

تو نگران نباش !

اصلا قاصدی که می خواست خبر را بگوید دستپاچه ام کرده بود ! وگرنه من که... خودت می دانی آدمی نبودم که جا بزنم !

قربانت بروم

آنقدر حضورت سنگین بود که نتوانستم چیزی بگویم !

اصلا داشتم خودخوری می کردم و تو نمی فهمیدی !

قربان دستخط قشنگت !

دلم می خواست کاغذی سفید فراهم کنم و با لکنت زبان بگویم:

ببخشید ! جسارتا" ! می شود یک بیت شعر را از داخل همین دیوان حافظ ، به انتخاب خودتان برایم بنویسید !

قربانت بروم

هرچه فکر می کنم کمتر به نتیجه می رسم که آخر این سکوت سنگین که مثل بختک به جان من افتاده بود ، چرا باید دقیقا" همین امروز به سراغم می آمد !؟

من برای تک تک ثانیه هایی که به سکوت می گذشت یک دنیا حرف داشتم !

از خودم ! از خودت !

از نگاههایی که نمی شد درحضورش زبان باز کرد !

بیچاره شاعر حق داشت که بگوید :

 

 

من ندانم به نگاه تو چه رازیست نهان

که من این راز توان دیدن و گفتن نتوان !!

    

قربانت بروم !

باز صحبت از چشمان تو شد و باز جنون به سراغم آمد !

آخر چطور می شود به تفسیر چشمانی نشست ، در حالیکه زبان یارای گفتن و قلم یارای نوشتن رمز و رازش را ندارد !

قربانت بشوم

با خودم عهد کردم : این آخرین باری است که درحضورت به سکوت بنشینم !

به جان همان چشمان قشنگت سوگند ! عهد کردم اگر فقط یکبار دیگر مرا به نظاره چشمانت دعوت کنی، یک دنیا برایت شعر بخوانم !

یک دنیا برایت ترانه می خوانم

یک دنیا حرف های خوب !

تصدق چشمانت

چشمانم را می بندم و چشمان تو را متصور می شوم !

وای چه صحنه با شکوهی !

باز هم به یاد شعر قشنگی می افتم و آرزو می کنم کاش در حضور تو آنرا برایت آرام نجوا می کردم :

 

فدای حلقه چشمت شوم که در محشر

خدا شود متحیر ، که آفریده کیست ؟!

 

مسحور چشمانت کردی و مغلوب نگاهت شدم !

این آخر و عاقبت مردی است که به تنهایی به مبارزه چشمانی رفته که نگاه های نافذش همچون تیری است که از کمان رها شده باشد !

قربانت بشوم...

این روزها ، دلشوره ء عجیببی دارم !

دوستانم پریشان احوالی ام را فهمیده اند و باری هزار بار بازخواستم کرده اند  !

اما تو که خوب می دانی من هنوز به حرمت همه "خوب" هایی که در عالم هست سکوت می کنم !

به حرمت "دوستی" ، "عشق" ،"مهربانی" ،  "لبخند"  و از همه مهمتر "تو" !!!

      

قربانت بشوم

به شمعدانی ها آب می دهم و غصه هایم را با آنان  در میان می گذارم !

چه میزبانان محترمی اند این شمعدانی های ساکت !

و چه صبورانه  به پای درد دلم می نشینند !

مثل "قاصد" که شنید و گفت و امید بخشید !

و پنجره ای را باز کرد !

گاهی "احسان برخی انسان ها قابل جبران نیست" !

و زبان را نیز بیان "عرض سپاس"... !

قربانت بروم

به حرمت همه دوستی ها سوگند

دوستی و هم سخن با تو بودن ، اینچنین وادار به نوشتنم کرده است !

 

من همین چند قطرهء عمرم را که باقی است، فدای لحظه لحظه عمر جاویدانت می کنم !

من بی صبرانه منتظر حضور پر از مهر و صداقت تو می نشینم !

 

.

.

.

قربانت "مسیح"

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۳٠ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin