مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

این کوچه ها که بوی گل مریم را می دهد، نشانی از تو ندارد !

این کوچه ها که رنگ خاطرات تو را دارد، چندی است که خبر از تو ندارد !

من و این جاده ها و دلتنگی های من

من و این موج ها و آواز های من !

کجائی که ببینی این خستگی هایم را بی تو درمان نیست ؟!

کجائی که ببینی این نگاه هایم را جز یاد چشمانت پناهی نیست؟!

بیا و به حرمت پرندگان ساحل نا آرام ، کمی پناهم باش

شاید چنانکه گفته اند :

گو شمع میارید  در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است !

در محفل تنهائی من شمعی باشی و بل ماهی درخشان ،

که بی صدائی ِ شب تارم را به نوای آهنگینت ، دل انگیز نمائی !

بی حضور تو ای مونس دل شکسته، چگونه درمان توان کرد مرهم جراحت جدائی را... !؟

شب از نیمه گذشته و خواب از چشمان رخت بر بسته !

خیال حضور تو در پیش چشمانم مجسم است و مرا طاقت فراق بیش ازینم نیست !

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٥ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin