مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

روایت جالبیه !

تقزیبا" هشت سال پیش بود

بعد از یه سری اتفاقات عجیب و غریب توی زندگیم ، تصمیم گرفتم حالا حالاها ازدواج رو بی خیال بشم

گرچه بر اساس شایعاتی که سال اول و خصوصا" ترم اول دانشجویی (مهر ٧٨) راجع بهم، بین همکلاسی ها اتفاق افتاده بود ، همه فکر می کردن دیری نخواهد پایید که به سلک مزدوجین (مرغ ها ) در خواهم آمد !

ناخودآگاه تصمیم بر آن شد که تاریخ عروسی من بشود ٨/٨/٨٨ !!!

یه روز تایستونی که بعد از سه سال هم کلاسی بودن ، بچه های همکلاسی برای اولین بار تصمیم گرفتند که دور هم جمع شوند. فلذا برنامهء کوه (دارآباد) گذاشتند و خلاصه طلسم غریبه بودن بعد از سال شکسته شد !

(خاطرات این یک روز خودش آنقدر شرح مفصلی دارد که می شود حداقل ۵تا پست جداگانه برایش نوشت ) !

القصه هم کلاسیان محترم بر آن شدند که همگی خود را معرفی کنند !!!

(بعد از سه سال همکلاسی بودن)

نوبت به بنده حقیر رسید. با کمی تمسخر شروع به معرفی خودم کردم. هنوز از این امر فارغ نشدم که یک از دختران همکلاسی پرسید:

آقای...

ما تاکنون چند بار (!!!) شنیدیم شما ازدواج کرده اید ! آیا صحیح است ؟!

ناگزیز موضوع را رد کردم و هنوز مجدد سخن منعقد نشده ، سوال دیگری پرسید:

ببخشید آقای ...

پس شما کی ازدواج میکنید ؟

جوابی نداشتم جز :

٨/٨/٨٨ !!!

گرچه دوستان آنروز گمان می کردند جواب من مزاحی بیش نبوده ولی  از اون موقع تا حالا بر این امر مصر بوده و هستم که براستی تاریخ ازدواج بشود ٨/٨/٨٨ 

حالا می شه گفت اکثر دوستان من ، منتظر این تاریخند !

بیشتر می خواهند بدانند که حرف من - که تا این حد  بر سر این تاریخ سالهاست اصرار دارم -  چقدر عملی می شه !

بعد از سالها دیروز (٨/٨/٨٧) دقیقا" یک سال به تاریخ مذکور باقی مونده !

امیدوارم خیلی از مشکلاتی که الان دارم به یاری خدا تا اون موقع حل بشه که حرف مرد یکی بشه !!!

خیلی دلم می خواست همون دیروز آپ کنم

اما حضور در کلاس های درس از ساعت ٨صبح تا ۶غروب مانع ازین امر شد !

بالاخره به قول یکی از دوستان سالشمار تبدیل به روز شمار شد !

به جای یک سال و...

باید بگم سیصد و شصت و چهار روز دیگه از همین حال باقی مونده !

فلّله العاقبة الامور !

خدایا چنان کن سرانجام کار

                                  تو خشنود باشی و ما رستگار !

.

.

پ.ن ١ : نکته درخور تامل آن است که ۵٠% موضوع ازدواج بنده حل شده است !

که بنده خودم باشم !

فقط ۵٠% باقی مانده که اصولا باید کسی باشد که باید بشود شریک زندگی بنده ! و حقیر در حال حاضر نمی دانم کی هست و کجا هست و با چه شرایطی حاضر است "بله" را بگوید ؟!

پ.ن٢ : سال ٧٨ سال ورودم به دوره لیسانس بود

(بعد از ٩سال) سال٨٧ هم شد سال ورودم به مقطع فوق لیسانس !

پ.ن ٣ :از حالا به نظر می رسه که این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست !

اساتید حسابی سفت و سخت گرفته اند که ما باورمان بشود داریم فوق می خوانیم خیر سرمان !

پ.ن۴: خواستم اینها را گفته باشم که اگر دیر آپ کردم فکر نکنید هول هولکی رفتم خواستگاری !

فعلا دارم درس می خوونم خوب !!!!

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٩ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin