مسیح

جایی برای نوشتن دلتنگی ها و سفرنامه های گاه و بیگاه خودم و گلچین نظم و نثر دیگر ادبا و فضلا

روز ها می گذرد بی آنکه بدانم چند سال و چند ماه و چند روز است که آن روز باورنکردنی و سخت را از پیش می گذراندم

روز مرگ

روز جهنمی

لحظه ای را فقط برای تو می نویسم

به امید روزی که بخوانی

هر چند که خوب می دانم که خوب می دانی !

یادت هست :

از بهاران می گذشتیم لاجرم

خندهء مستانه پاییز بود !

چقدر راحت به دل می نشست این چند بیت !

هر بار که در هر شب شعر دانشجویی خواندمش

سیلی از دانشجویان  هجوم می آوردند که:

آقای ...

می شود این شعر را برایم بنویسید ! خواهش می کنم... !!!

و من مستاصل و معذور از آنکه می دیدیم : شعرم را،  فرزندم را که در فراق تو آنرا  به یادگارت به بار نشاندم در دست دیگران تاراج می برند !

پشت دستانم را داغ کردم که دیگر هرگز در هیچ شب شعری ، شعر نخوانم !

و بر سوگندم هنوز که هنوز است ایستاده ام !

تو که خوب می دانی عهدم را نمی شکنم

بازهم در خیالم با من مجادله می کنی و فریاد می زنم :

عهدی را که بسته بودیم ، تو شکستی و نه من !

اطرافم را نگاه می کنم و مردمی را حیران می بینم که از فریاد ناگهانی ام، نگاه عاقل اندر سفیهی به من می اندازند !

می خواستم دوباره خطاب به آنان فریاد بزنم :

ایهاالناس !

از شما کسی «او» را می شناسد !

وای خدای من !

شرمنده ام

یادم رفته که بگویم نامت را فراموش کرده ام

و در کابوس نیمه شبی که خیالت ناباورانه بر من هجوم آورد، بیدار که شدم نامت را فراموش کرده ام !

آخرین تصویری که در ذهنم نقش بسته، یک توهم بغض آلوده بود !

همین !

خوب بگذریم...

از چه می گفتم ؟!

آها..

از دوم آذر !

روز جهنمی !

روز مرگ

چند ماهی بود که همسایه دیوار به دیوار "خانه هنرمندان" بودم

و بی اغراق دو هفته یک بار را در آن قدم می گذاردم

روزهای با هم و بی هم بودن را مرور می کردم !

گفتم که بر سر عهدم هستم !

هر سال

و هر بار: دوم آذر !

به نظاره عشقی می نشینم که در جلوی چشمانم سرش  را بریدند !

به نظاره عشقی می نشینم که در پیش چشمانم دست و پا می زد و من بی عرضه تر از آن بودم که بتوانم دستش را بگیرم !

اما امسال روایت دیگری است !

روایت کشف دروغ های بزرگ !

روایت کشف داستانی درام !

آنقدر سخت که بیچاره دوست آگاهم هم باورش نمی شد !

اوه خدای من !

چه دروغ بزرگی !

دلم می خواهد بدانم وقتی فهمیدی همه داستان های دروغینت را کشف کرده ام چه احساسی داری ؟!

خدای من !

چقدر دلم شجاعت می خواهد !

شجاعتی برای پاسخ به تمام آنچه که در من به چشم حماقت می دیدی !

.

.

حسی برای نوشتن ادامه این مطلب را ندارم

کاش فقط می توانستی خودت بخوانی اش... !

فقط...

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۳٠ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط مسیح نظرات () |


Design By : Night Skin