ای تو را با هر دلی راز دگر

گلایه ها و شکایت ها و درخواست ها...

نامه ها و رقعه ها و دست نوشته ها...

پیغام ها و سفارش ها و التماس دعاها...

گریه ها و اشک ها و بی قراری ها...

.

آفتاب که می دمد با هیات آماده عزم و رزم می شوی

می خواهی که بروی اما شوق رفتن نداری !

می خواهی بمانی و میل ماندن نداری !

همیشه با خودم می گویم : دمیدن صبح برای همه به یک میزان لذت بخش نیست !

وقتی سفر استانی بروی این حقیقت به اوج تجلی میرسد

به هر روی ناگزیر به رفتنی

که ساعت ها بنشینی و گوش بدهی و بخوانی شرح دل دردمندانی را که:

دلخوشند از پایتخت کسی آمده که مشکلی از مشکلاتش را بگشاید !

+ پیرزنی مستاصل می آید و با لبی که خنده را به زور می توانی روی لبناش ببینی

از بیچارگی اش می گوید و از خانواده پسرش که دیگر نیستند و نوه اش حالا شده عصای دستش و به قولی وبال گردنش !

که درس می خواند و کاری ندارد و از خرج تحصیل و شهریه اش درمانده است

+ جوانکی می آید شاد است. ته ریش حنایی رنگی دارد و حسابی خوش آمد می گوید

از پدرش می گوید و از بالای داربست افتادنش را که:

 زنده ماندنش معجزه است و ادامه حیاتش منوط به وجود پول و ریال !

خرج اهل البیتش مانده است و گرفتاری های برادران و خواهرانش نیز هم...

+ مردی می آید حدود ۴۵ سال با ریش و مو های جو گندمی

محکم صحبت می کند از نابکارانی که روزی روزگاری به ناحق از کار اخراجش کردند و حالا روزگارش را با وجود مدرک دکتری ، با تدریس در آموزشگاهها و تدریس خصوصی و گاه مسافرکشی  می گذراند !

+ زنی که ٣٠ ساله است و چهره اش آنقدر شکسته است که به ٨-۴٧ ساله ها می خورد. از زندگی اش می گوید و از محل کارش که در یکی از بخش های دور شهرستان محل زندگی اش است و اینکه تا به حال ۵بار بچه اش سقط شده و از سختی ها و دوری محل کارش که هر ۵ بار سقط بچه اش در همین جاده اتفاق افتاد. و کم انصافی و بل بی انصافی مدیران محل کارش که علیرغم نیاز دستگاههای محل زندگی اش به وی انتقالی نمی دهند

+ می خوانی از زندگی فلاکت بار خانواده ایثارگری که خانه سازمانی را از او گرفته اند و در گوشه ای چادر می زند و به یمن وام های استانداری و بانک های عامل ، سقفی را بالای سر زن و بچه اش فراهم می کند و حال او مانده و قسط هایی که روی هم تلنبار است و صاحب خانه ای که ودیعه را بیشتر می خواهد و بنیادی که او را نمی شناسد و ترکش هایی که گوشه گوشه بدنش را خوب می شناسند !

+ دخترک فرزند شهیدی که معلول است از پا و در خانه مانده است و شوهری عایدش نشده که زیبارویان، بازار کار و خانه داری و دلبری را به خوبی انباشته کرده اند و کجاست کسی که دریابد او را و  درد دلهایی که نیمه شب برای رئیس جمهور محبوبش می نویسد و امید آن دارد که "مستقیم" نامه اش را "یاور علی" ببیند و بخواند و دستوراتی بدهد که...

+ داد و فریاد های زنی را می شنوی که از تمام مسئولین گلایه دارد که چرا یگانه دخترش، امیدش، همدمش را در دانشگاه ارومیه فرستادند که او نتواند حداقل ۶ ماه یکبار ببیندش. چرا که  دخترک بینوا و اولیائش خرجی راه ندارند و کرایه اتوبوس را...

.

هر کدام از این هزاران نامه را می خوانی

هر کدام از این هزاران درد دل را می شنوی

چقدر سخت است که "نه" بگویی

و چقدر وجدان بی خیال می خواهد که بگوئی : حتما" کارت انجام می شود

و حال بدانی که حل کردن هیچ یک از این مشکلات نه آنقدر در توان خودت هست و نه در کف دولت خدمتگزار !

آن یکی "وام" می خواهد و این یکی "کار" !

آن یکی "بچه" می خواهد و این یکی "یار" !

آن یکی "خانه"  می خواهد و این یکی "دیدار"

 

می خواهی خودت را بزنی به کوچه علی چپ

می بینی ته دلت رضا نمی دهد

می خواهی فریاد بزنی و هوار

می بینی آنکه باید فریاد بزند اوست که در جلوی دیدگانت نشسته و با چشمان دردآلود و خیس از اشک، به خودکار زرق و برق دارت چشم دوخته که چه می نویسی  بر حاشیه دردنامه اش !

        

که کدام درد درماندگی اش را چاره می کند این پی نوشت های قصه مانندی که غصه هایش را یک به یک به تاراج مکاتبات اداری می برد و می کشاند او را آنجا که بروکراسی می خواهد.

 و دست آخر می بیند و می بینی که آب در هون کوبیده بود و آبرو را بر بی مایگان عرضه کرده بود !

به کوچه ای پناه می بری ، اما نه همان کوچه علی چپ !

هوای دلچسب شیراز تو را به  کوچه پس کوچه های حوالی حافظیه می کشاند

شب است و از قافلهء هم کاروانیان و همسفران استانی دور می شوی !

آنقدر دور که می توانی خودت را حس کنی و کسی که همیشه به تو نزدیک بود

از او می پرسی:

اله العالمینا !

من ِ کمترین ، ذره ای و قطره ای از دلنوشته ها محرمانه و زندگی نامه های غریبانهء بندگانت را می خوانم و می دانم که علاجی بر آن نمی دانم !

رب العامینا !

توی عزیزترین و بزرگترین ، تمام آنچه که از اول آدم تا کودک متولد شدهء هم اکنون بوده و هست را می بینی و می شنوی و می توانی !

رحمن الرحیما !

دستگیر توئی

دهنده بی منت توئی

یاری رساننده و مستعان توئی

توانای بر اجابت بندگان و منان توئی

گردانندهء این همه گردش لیل و نهار توئی

 

من چه گویم که توانم نیست :

 ای تو را با هر دلی رازی دگر

هر گدا را با دَرَت آزی دگر

صد هزاران پرده دارد عشق دوست

می کند هر پرده آوازی دگر

++++++

+ این سفرها بدجوری دپرس می کند آدم را...

اگر دل گنده نباشی ، درد دل ها ، به درد می آورد دل دردمندت را !

+ عکس بالا را که ملاحظه می فرمائید، از سمت راست معاون محترم وزیر است و آن وسط من حقیر و سمت چپ برادر گرامی از همکاران روابط عمومی

در سفر استانی خراسان شمالی.

/ 8 نظر / 97 بازدید
فاطمه

گوش دادن به درد و دل‌ةای مردم واقعا دل بزرگی می‌]واهد! خداوند به شما توفیق روزافزون عنایت فرماید! ما هی می‌]واهیم شما را به زحمت نیاندازیم که زحمت سوغاتی آوردن نکشید شما هی بیایید بگوید شیرازم و این حرف‌ها! :دی

فاطمه

دل‌ها- می‌خواهد-می‌خواهیم هشدم 17 :دی

فاطمه

سلام چه صبری دارید شما که میخوانید و دم بر نمی آورید.... اگه من بودم حتما از فرط گریه از حال میرفتم آخه من حتی یه پیرمرد محتاج که واسه ی گذران زندگیش دست به هر کار کوچکی میزنه میبینم تو خیابون گریه ام میگیره... خیلی دلم میخواست میتونستم به آدما کمک کنم ولی شما همینقدر که گوش میکنید و میخونید درد دلهاشون وکمک بزرگیه براشون همیشه موفق باشید[گل]

فاطمه

هـ رو که شدم جدا کنید می شه شدم! منظورم هم این بود که شدم 17 یعنی 3 تا غلط دارم از 20 نمره می شه 17 یاد گرفتید یا بیشتر توضیح بدم؟

مسی

این هم بگذرد

احمدی پور

سلام. گزارش جالبی بود متاسفانه در ایم کشور که لبریز است از منابع زیستی مردم ما فقط به خاطر نداشتن مدیریت درست به این فلاکت افتاده. از همه بدتر اینکه رزق مردم هم وصل شده به دولت و انگار فقط بر سفره ی احسان دولت نشسته اند.اراده کنند نان می دهند وگرنه می گیرند. شان این ملت نه این شرایط زندگی است و نه این سیستم مدیریت