پنجم دی ماه

آن روز آنقدر کوچک بودم که عظمت بزرگی کارش را نمی دانستم

آن روز آنقدر کودک بودم که عظیمت پدر را نمی فهمیدم

آن روز آنقدر خواب بودم که بیداریش را درک نمی کردم

آن روز کوچک بود دستم

آن روز کوتاه بود قدم

آن روز سرد بود

آن روز درد بود

آن روز، روز کوچکی بود

اما روزنه ای بود به دریای مصایبی بزرگ

آن روز روز تکرار نشدنی بود گرچه روزهای نبودنش پرتکرار شد

آن روز سرد تکرار نشدنی بزرگ

روز پنجم دی ماه یک هزار وسیصدو شصت و پنج بود

روز شهادت پدری که همسر و فرزندانش را دوست داشت

اما میهنش را دوست تر...

آن روز سرد جاودانه ماند

سرمایش را می گویم

در سردی گونه هایم

سردی دستانم 

سردی ذهنم

راستی پدر همیشه از خودم می پرسم

تو رفتی، من چه کردم !؟

.

.

پ.ن :

پنجم دی ماه هزار وسیصدو شصت و پنج، سالگرد شهادت شهید شعبان بینائیان گرامی باد

/ 5 نظر / 27 بازدید
Meh7

وقتی دل شکسته گرانبارو خسته در ظلمت پناه گمگشته به پای صلیبش افتادم پشیمان از آنجا تابید نور ایمان مسیحا مسیحا نورت بر من تابید مرا از گناهان رهانید رهانید مسیحا نگاهت آن مهرو صفایت مرا بخشید شادی وحیات

صفورا

سلام بر شهید احوال زوج گرامی جشنواره فرهنگی چطوره؟ به جشنواره که فکر می کنم کلی خاطره جور و واجور توی ذهنم میاد بیشترش تلخ ! ولی پر از تجربه های ارزشمند و جدای از دوستی هایی که برای من پیش اورد و از این بابت خوشحالم جشنواره طعم تلخی رو برام تداعی می کنه شاد شاد باشید [لبخند]

meh

نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی ... به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ... لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز. [گل]

رها

سلام دوست عزیز از این که به وبم سر زدی ممنون متن بسی زیبایی نوشته بودید خوشحال میشم باز هم به من سر بزنید موفق باشید بدرود