معجزه

عزیزم

مدتها بود که از دست رفته بودم، آنقدر که از یاد ها و خاطره ها هم...

رفته بودم به جایی که اطرافم "همه آیه تاریکی بود..."

و گمانم این بود: "که خدایی نیز در آن نزدیکی ، هیچ نبود..." !

از دست رفته بودم و از پا افتاده...

در عقل کاستی یافته و در دین سستی یافته...

در تاریکی مبتلا و به سیاهی اقتدا...

به راستی : "کارم ازدعا گذشته بود" !

اما کسی در این حوالی ، در درگاه خدا، برایم "دخیل" بسته بود !

و معجزه شد !!!

و خداوند مرا به بارگاه قصر عشق و مهربانی تو رساند" !

/ 8 نظر / 2 بازدید
نیوشا

وبلاگت خیلی قشنگه یه سری هم به من بزن ..پشیمون نمی شی[چشمک]

رویا

اين يعني عاشقيت؟ آره مسيح؟! بايد بگم مباركه يا نه؟![چشمک]

انجمن فرزانگان کویر

با سلام خیلی وقت ها پیش می آید که آدمی افسوس خیلی از داشته های فراموش شده اش را می خورد و گاهی اوقات هم احساس دلتنگی آنها را می کند. بعضی مواقع آنقدر دچار غفلت و به خواب زدگی می شویم که.... انجمن فرزانگان کویر

سعیده

من هرجی سعی کردم مطلبت بالا نیومد ولی نظر گذاشتم!!! خوشحال می شم احوالی هم ازمن بگیری!!